تبليغاتX
اوخو

پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391

A comment on the debate of Dr. Mahmoud Sadri and Dr. Nikfar in BBC Persian about ‘the nature of Islam" *

 http://www.bbc.co.uk/persian/tv/2011/04/000001_ptv_pargar.shtml


1. Islam, as any other religion and cultural-social phenomenon, is interpretative. In a more radical expression; Islam is nothing but different interpretations (Gadamer’s ontological hermeneutics, and Barthes’ ‘the death of the author’). Accordingly, Islam is interpreted in different contexts and socio-political conditions in a specific way to satisfy the practical needs of the context (Rorty’s neu-pragmatism). So, we should now (Dr. Sadri argues) interpret Islam according to the demands of the modern context and understand and introduce it pluralistic, democratic, and compatible with human rights, as the reformists for example Dr. Soroush do.

2. However, one may object that even in the postmodern hermeneutics and putting away the intention of the original ‘author’ and early interpretations (here Mohammad and sadr-e Islam), interpretation is about ‘some thing’. The interpretation is an interaction between the signs in the text (in its general meaning) and signs in the mind and conceptual world of the ‘reader’/ interpreter. The signs of Islam (the whole texts, figures and events in its history) are the material that can be used for producing new interpretations. In any specific context the ‘reader’ can/will see just some of these signs. He/she selects some of these signs, highlights them, combines them with his own and then interprets Islam. For example in one context the reader sees a Jihad verse: و قاتلوهم حیث ثقفتموهم and in other context sees a peaceful verse:ادعوا الی سبیل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه or: لکم دینکم و لی دین

 3. The secular critics of ‘reform and liberal Islam-roshanfekri-ye dini’ holds that (modified opinion of Dr. Nikfar) Islam has (too?) many violence elements and signs especially in its early phase of formation and by its very founder, Mohamamd. Therefore Islam has more (than for example Christianity or Buddhism) potentiality for violence interpretations. That is why the pluralistic and peaceful interpretation of Islam in modern age (reformation, modernization) is so difficult and the efforts of the first generation of modern reformers such as Jamal al-Din, Abduh, Naini, … failed and turned very quickly to the Islamism.

 4. Dr. Sadri ‘amy’ answer that firstly the reformation in Islam is new and it is still continuing with the Postislamism (coined by Asef Bayat) phase and secondly the failure of first phase of reformism was more because of external factors such as colonialism that radicalized Islam (new context).

However, this does not explain for me the situation. I agree with Dr. Sadri that pluralistic and peaceful interpretations of Islam are possible and there has been many (Sufi, peaceful life of Jewish and Christians in Islamic societies in pre-modern age and …), but I agree also with Dr. Nikfar that Islam has more potentiality for violence interpretations, because of many violence elements in it. And I do not agree with Dr. Sadri that tries to say the violence elements of early Islam does not play a role and can be in a suitable context ignored. As both Hindu and Islamic world faced the colonialism in the early phase of their modernity and reformation, however, the dominant and paradigmatic interpretation of Hinduism came out ‘non-violence’ but the dominant interpretation of Islam got Jihadism and fundamentalism.

5. I know that both these interpretations were/are ‘contingent’ and they could be realized in different ways but it tells us some thing. I agree with Dr. Sadri that ‘reformation’ and trying to providing better interpretations is a useful activity and should be there. For such a huge religion can not be eliminated ‘just’ with the materialist secularization. This, however, is not in conflict with the materialist secularization. We can acknowledge also the ways of secularization of Islam. I consider both ‘religious intellectualism’ and non-religious intellectualism as two ways of enlightenment in Islamic context.

That early Islam has more violence elements does not make roshanfekri-ye dini and the reformation senseless, but more urgent and at the same time difficult.


*This comment is related to the comments on Dr. Sadri's post in his facebook page:

http://www.facebook.com/mahmoud.sadri/posts/207421449369217?notif_t=share_reply


نوشته شده توسط حیدر شادی در 20:57 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یازدهم اسفند 1390

 پلورالیسم اخلاقی و اخلاق فازی

 نقد انحصار گرایی، جزمگرایی و کمال گرایی اخلاقی در فیلم جدایی نادر از سیمین

انتشار این نقد در سایت رادیو زمانه

"جدایی نادر از سیمین" ذهن بیننده را درگیر سوالهایی می کند که بیشتر آنها در فیلم به عمد بی جواب گذاشته شده اند. این ویژگی، رها کردن بیننده با سوالهای بی جواب، چه به عنوان انگیزه ای برای دادن فرصت تفکر به تماشاگر و یا برای دادن این پیام که این سوالها جوابی (مشخص و واحد) ندارند، یکی از نقاط قوت مهم فیلم جدایی نادر از سیمین است. در این نوشته به برخی از این سوالها که در واقع نکته هایی معرفت شناختی و (فلسفه) اخلاقی هستند اشاره می شود. 

 

داستان فیلم

جدایی نادر از سیمین، بر خلاف ایهام عنوان فیلم، حکایت طلاق گرفتن سیمین از نادر است. نادر، کارمند بانک، و سیمین، معلم مدرسه، زوجی از طبقه متوسط جامعه و در اواخر دهه سوم عمرشان هستند. سیمین شرایط اجتماعی –سیاسی ایران، مثلا حجاب اجباری، را دوست ندارد و اصرار دارد که به خاطر ترمه، دختر نوجوانشان، به خارج از ایران بروند. نادر مخالفت می کند و معتقد است که به خاطر پدر پیرش که بیماری آلزایمر دارد و بدون مراقبت فردی دیگر نمی تواند زندگی کند، باید توی ایران بماند. سیمین که نهایتا تصمیم گرفته بدون نادر ولی با ترمه از ایران خارج شود و جدا از نادر و دخترش پیش پدر و مادرش زندگی می کند نیاز به طلاق از نادر و حق حضانت ترمه از دادگاه دارد. ولی هر دوی طلاق و حضانت فرزند را قانون مدنی "مردسالارانه" ایران از زن دریغ کرده است. سیمین اگر چه در زن بودن توی جمهوری اسلامی ایران بدشانسی آورده است ولی داشتن شوهری "امروزی" و از طبقه متوسط این تبعیض را تا حدی جبران می کند؛ نادر حاضر است در دادگاه سیمین را طلاق دهد و حق حضانت را هم به خود ترمه واگذار کرده است. در این بین نادر در صدد پیدا کردن یک پرستار است که در طول روز از پدرش مراقبت کند. راضیه، زنی جوان از جنوب تهران و طبقه فقیر و کارگری، به توصیه معلم انگلیسی ترمه برای این کار انتخاب می شود. راضیه، که به خاطر نیاز شدید مالی، بدهی بالای شوهرش، به این کار اقدام کرده است، مذهبی است و به همراه دختر کوچکش سمیه هر روز به خانه نادر می آید. زمان زیادی از کار راضیه نگذشته است که دچار سقط جنین می شود و نادر به اتهام هل دادن راضیه، که راضیه ادعا می کند علت سقط جنین بود، کارش به دادگاهی دیگر می افتد. فیلم در واقع حکایت قضاوتهای اخلاقی افراد درگیر این دو دادگاه مخصوصا نادر، راضیه و ترمه است.

 

اخلاق دینی و یا سکولار: پلورالیسم اخلاقی

جدایی نادر از سیمین یک فیلم اخلاقی است ولی نه صرفا به معنای ترویج اخلاقی بودن و یا آموزش یک ارزش اخلاقی خاص مثلا "صداقت"، "عدالت"، و "احسان"، بلکه آن بیشتر درباره چیستی اخلاق[1] طرح سوال می کند و با طرح نگاههایی پلورالیستی و غیر مطلق گرایانه درباره اخلاق و معرفت، به بیینده امکان و جرات بازاندیشی درباره آنها را می دهد. تاکید بر پلورالیسم اخلاقی و نقد انحصارگرایی در اخلاق، به نظر نویسنده[2]، یکی از موضوعات مهم فیلم است. جدایی نادر از سیمین، ضمن نشان دادن محوری بودن دغدغه های اخلاقی در زندگی انسان، بر تکثر جوابهای ممکن به سوالهای اخلاقی تاکید می کند. مشخصا در این فیلم دو سیستم اخلاقی دینی و سکولار معرفی می شوند. نادر و راضیه هر دو اخلاقی هستند ولی با مرجعیتهای متفاوت. باورها و قضاوتهای اخلاقی نادر، نماینده اخلاق سکولار است. و راضیه، پرستار پدر بیمار نادر، نماینده اخلاق دینی است. نادر فردی سکولار است (در فیلم رفتار و یا گفتاری دینی از او نمی بینیم) و در عین حال به شدت انگیزه ها و رفتارهای اخلاقی دارد؛ او خود را موظف به مراقبت از پدر پیر مبتلا به آلزایمر می داند و در مقابل استدلال خانمش سیمین که بر اساس اخلاق پیامدگرایی می خواهد او را متقاعد کند به همراه او ایران، و پدرش، را ترک کند: "او که دیگر نمی داند تو پسر او هستی"، نادر از موضع اخلاق وظیفه گرایانه کانتی می گوید: "من که می دانم پسر او هستم". نادر همینطور در ادامه فیلم به خاطر دروغ گفتن در خصوص دانستن و یا نداستن حامله بودن راضیه، پرستار پدر، دچار بحران می شود و یا وقتی ترمه در دادگاه از او می پرسد که قاضی می خواهد چه ببرسد، نادر به لحاظ اخلاقی سوال و جواب مورد نظر خودش را به ترمه نمی گوید.  در مقابل، رفتارها و قضاوتهای راضیه، به عنوان نماینده اخلاق دینی، بر اساس مفاهیمی دینی همچون "طهارت و نجاست" و "حرام و حلال" و "سوگند به قرآن" است. راضیه برای اطلاع از "جایز" بودن عوض کردن لباس زیر پدر پیر نادر، که "نامحرم" است، اول به دفتر مرجع تقلید خود زنگ می زند، با زحمت زیاد فرش خانه نادر را به خاطر "نجس شدن" می شوید، نگران آن است که به دخترش "لقمه حرام" بدهد و از سوگند خوردن به قرآن به شدت می ترسد.

جدایی نادر از سیمین صرفا وجود این دو سیستم اخلاقی در جامعه را نشان نمی دهد بلکه با نشان دادن "جدیت" هر دو سیستم، به نوعی به هر دو مشروعیت و اصالت می دهد. فیلم می گوید که اخلاق غیر دینی هم ممکن است. این نکته، حداقل برای مخاطب ایرانی، البته که نیاز به گفتن دارد؛ چرا که تصور عمومی مخصوصا در بین طبقات سنتی و مذهبی جامعه به سیاق گفتار مشهور داستایوفسکی که "اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است" آن است که اخلاق بدون پشتوانه دینی ممکن نیست و انسانهای سکولار پایبندی اخلاقی جدی ندارند. جدیت نادر، بر اساس روایت فیلم، در ملاحضه اصول اخلاق از جمله "کمک به دیگری" در مقابل خودخواهی و هیمنطور "صداقت" و دروغ نگفتن اگر بیشتر از راضیه، نماینده اخلاق دینی، نباشد، کمتر هم نیست. البته هر دو سیستم دینی و سکولار نمی توانند به طور مطلق انسان را در همه موقعیتهای دشوار زندگی همراهی کنند و نارسائی های خود را دارند. و همین مسئله، یعنی نقد کمالگرایی و مطلق گرایی اخلاقی، نکته دوم مهم (فلسفه) اخلاقی فیلم است.

 

گذر از کمالگرایی اخلاقی: اخلاق فازی

یک ویژگی مشترک دیگر هر دو نظام اخلاقی دینی و سکولار در این فیلم، "مطلق" نبودن آنهاست. هر سیستم اخلاقی، چه دینی و چه سکولار، تا یک جایی انسان را در زندگی همراهی می کنند ولی در ایده آل نبودن در عمل، هر دو همداستانند. به تبع، پیروان هر کدام یک از نظامهای اخلاقی هم، مطلق و کامل نیستند. در فیلم هیچ شخصیتی مطلق و کامل تصویر نمی شود و به اصطلاح قهرمان نداریم. هم نادر و هم راضیه، علیرغم اینکه نمی خواهند، هر دو نهایتا دروغ می گویند؛ راضیه برای پرداخت بدهی های شوهرش با گرفتن پول دیه سقط جنین و نادر به خاطر ندادن دیه، زندان نرفتن، و همینطور حفظ اعتبار نزد دخترش ترمه. راضیه سقط جنین را به هل دادن نادر نسبت می دهد در حالیکه قبل از آن او با ماشین تصادف کرده بود و نادر هم اطلاع خود از حامله بودن راضیه را به دروغ انکار می کند. حتی ترمه که از ابتدا کاملا معصوم تصویر می شود و پدرش را به خاطر دروغی که گفته است نقد می کند، در پایان، وقتی پیش قاضی می رود، دروغ می گوید و با اینکه نادر دروغ گفتن خود درباره حامله بودن راضیه را به ترمه اعتراف کرده بود، ولی ترمه شهادت دروغ می دهد که پدرش از حامله بودن راضیه اطلاع نداشت.

گذر از مطلق­گرایی و کمال­گرایی در اخلاق، یکی از نکات مهم جدایی نادر از سیمین است. فیلم به همان میزان که محوریت و حضور همه جایی و همیشگی اخلاق را نشان می دهد، عمومیت لغزشهای اخلاقی را هم نشان می دهد. همه انسانها، مستقل از جهان بینی- دینی یا سکولار، جنسیت، طبقه اجتماعی، میزان تحصیلات، و سن، دچار لغزشهای اخلاقی می شوند. بنابراین هیچ کس کامل نیست. در ارزشگذاری اخلاقی انسانها باید از سیاه و سفید دیدن حذر کرد و با "معمولی بودن" و متوسط بودن انسان، خود و دیگران، کنار آمد. این نوع نگاه به اخلاقی بودن و عدم پیروی از نگاه "صفر و یک"، که می توان از آن به "اخلاق فازی"[3] (بر سیاق منطق فازی) تعبیر کرد، اگر چه در نگاه اول "غیر اخلاقی" به نظر می رسد ولی برای لازمه اخلاقی زیستن است. ما نباید بعد از دیدن یک رفتار غیر اخلاقی از یک فرد، قضاوتی مطلق درباره او بکنیم. باید یاد بگیریم که انسانها را به عنوان انسانهای "معمولی" و "ناکامل" دوست داشته باشیم. همانطور که ما با خیلی از شخصیتهای فیلم که قهرمان اخلاقی نیستند و "معمولی" هستند می توانیم دوست شویم.

 

دروغ به خود لازمه دروغ به دیگران و عناصر تسهیل کننده دروغ به خود

نکته اخلاق شناسانه مهم دیگری که فیلم به خوبی بیان می کند، تبیین چرایی و چگونگی شیوع عمومیت لغزشهای اخلاقی است. که در واقع نوعی استدلال برای فازی بودن اخلاقی بودن است و اینکه چرا انسانها صرفا در دو گروه "اخلاقی- غیر اخلاقی" جای نمی گیرند؛ بیان این نکته که چرا و چگونه انسانها در موقعیتهای واقعی زندگی بر موازین اخلاقی خود (سکولار یا دینی) پایبند نمی مانند و یا نمی توانند پایبند بمانند. کارگردان با اضافه کردن برخی عناصر فرعی به فرایند قضاوت اخلاقی شخصیتهای فیلم، پیچیده بودن این تصمیمها و چگونگی تمایل به رفتارهای غیر اخلاقی رابه خوبی نشان داده است. انسانها، حداقل آنها که دغدغه های اخلاقی برایشان مهم هستند، به راحتی دروغ نمی گویند؛ خیلی از انسانها حتی با گذشتن از منافع خود بر وسوسه دروغ گویی غلبه می کنند. ولی در زندگی واقعی، برخی عناصر دروغ گفتن و نااخلاقی بودن را تسهیل می کنند. "جدایی نادر از سیمین" این نکته ظریف و مهم را به خوبی تصویر کرده است. نادر و راضیه هر دو علاوه بر آنکه انگیزه منفعت شخصی برای دروغ گفتن دارند به عناصر دیگری هم نیاز دارند که آنها را به دروغ گفتن آماده کند. مشخصا آنها اول باید بتوانند به خودشان دروغ بگویند. انسانها برای دروغ گفتن اول به خودشان دروغ می گویند تا ندای وجدان اخلاقی خود را خاموش کنند. درست است که سقط جنین راضیه به خاطر هل دادن نادر نیست ولی راضیه وقتی با ماشین تصادف کرد که در خیابان با عجله به دنبال پدر نادر می دوید. با این عنصر، راضیه "جرات پیدا می کند" که دروغ بگوید چون باز نادر یا خانواده او عامل این سقط است. این فریب قضاوت اخلاقی حتی به نظر می رسد که بر "قضاوت شناختی" راضیه هم تاثیر گذاشته است و او ناخودآگاه در "واقعیت" سقط جنین دچار شک می شود و گویا احتمال این را می دهد که وقتی توسط نادر هل داده شد، جنین ضربه دید. در واقع نه صرفا قضاوتهای اخلاقی ما، بلکه قضاوتهای معرفتی ما هم متاثر از شرایط ما ممکن است متفاوت باشند. نادر هم از حامله بودن راضیه اطلاع داشت ولی "در آن لحظه" ای  که راضیه را هل می داد، همانطور که به دخترش ترمه می گوید، متوجه حامله بودن راضیه نبود. بنابراین او واقعا (در آن لحظه ای که راضیه را هل داد) متوجه حامله بودن راضیه نبود. پس نادر هم مستمسکی داشت که به خودش و متعاقبا به دیگران دروغ بگوید.

 

جنبه های آموزشی و درمانی فیلم: امکان دوست داشتن "دیگری" و "ناکامل"

همانطور که گفته شد پلورالیسم نکته برجسته این فیلم است. هم پلورالیسم در ماهیت و منبع اخلاق (دینی، سکولار، وظیفه، پیامد و ...) یعنی نقد انحصارگرایی اخلاقی و هم پلورالیسم در سطوح مختلف اخلاقی بودن (اخلاقی بودن فازی) که نوعی نقد مطلق گرایی اخلاقی است و به "معمولی و متوسط" بودن اخلاقی مشروعیت می دهد. از این حیث، فیلم جنبه آموزشی و درمانی (اخلاقی - روانشناختی) تقویت تساهل و همزیستی در جامعه را دارد.

نقش آموزشی و درمانی فیلم در آن است که اولا تماشاگر از تقسیم دیگران به دینی و غیر دینی، اخلاقی و غیراخلاقی و به تبع آن، خوب و بد بودن آنها را نتیجه نمی گیرد، نکته ای که به نوعی همزیستی مسالمت آمیز دو گروه دینی و غیر دینی کمک می کند. ثانیا انسانها  با دست برداشتن از "کمالگرایی" اخلاقی می توانند از احساس گناه دائمی ناشی از "عدم پایبندی مطلق و کامل اخلاقی" رها بشوند، با خود آشتی کنند، بر اخلاقی زیستن خود امیدوار شوند و برای اخلاقی زیستن تلاش کنند.  ثالثا گذر از کمال گرایی اخلاقی می تواند به حق دادن به دیگران در "غیرکامل" بودن هم تعمیم داده شود. ما با فراتر رفتن از طبقه بندیهای ثنویتی دیگران به کامل و غیر کامل و حق دادن به دیگران برای "معمولی بودن" و ارتکاب برخی لغزشهای اخلاقی با دیگران هم آشتی می کنیم و امکان دوست داشتن آنها را برای خود به وجود می آوریم.

 

نقد قدرت

نقد انحصار گرایی و مطلق گرایی اخلاقی، نقد مراجع قدرت در جامعه هم هست. مراجع قدرت برای کنترل کردن راحتتر مردم همیشه گزاره های اخلاقی را به طور مطلق تبلیغ کرده اند. اخلاق از این حیث مثل دین یکی از ابزارهای کنترل و اعمال قدرت توسط مراجع قدرت بوده است. عدم پاینبدی همیشگی و مطلق شخصیتهای فیلم به موازین اخلاقی ما را از زیر فشار مطلقگرایی اخلاقی که سنت و جامعه و مراجع قدرت از ما طلب می کنند، نجات می دهد. به عنوان مثال قدرت سیاسی فعلی در ایران که مشروعیت خود را دینی می داند، با دامن زدن به انحصارگرایی اخلاقی (در اخلاق دینی) و تقسیم شهروندان به دینی و غیر دینی و تلویحا اخلاقی و غیر اخلاقی، همزیستی مسالمت آمیز و دوستی و تعامل بین گروه دینی و غیردینی را، که گویا متاثر از شرایط مدرن و همینطور رادایکالیسم مذهبی حکومت در حال افزایش است، مشکل می کند. از طرف دیگر، حکومت برای بالابردن میزان اطاعت مردم، هر گونه سیستم ارزشی آلترناتیو و نگاه فازی را تحمل نمی کند.

جدایی نادر از سیمین با خلق و تصویر شخصیتهای دوست داشتنی و در عین حال غیر کامل (اخلاقی) خود، و آنهم با جهانبینی ها و موقعیتهای اجتماعی متفاوت به بیینده امکان و شانس دوست داشتن "دیگر" ها و "غیر کامل"ها، از جمله خود، را میدهد. دوست داشتنی که در زیر فشار "مطلقگرایی و کمالگرایی اخلاقی" تحمیل شده از سوی سنت و مراجع قدرت، تضعیف شده است. این نگاه می تواند به بهبود جامعه ایرانی، که به تعبیر برخی کارشناسان از لحاظ روانی و اخلاقی آشفته است، کمک کند.

حالا که در این متن "پلورالیسم" به عنوان پیام فیلم و فضیلت مورد ستایش قرار گرفت، مناسب می دانم که خود این نوشته را هم در کانتکستی پلورالیستیک قرار بدهم تا میزان اهمیت پلورالیسم بیشتر روشن شود. در این متن من تلاش کردم صرفا "یکی" از تفسیرهای "ممکن" از فیلم جدایی نادر از سیمین را بنویسم. هر تفسیر برخی از عناصر متن/فیلم را برجسته و برخی عناصر را کم رنگ می کند و یا کلا نادیده می گیرد. البته هر متنی را به هر شکلی هم نمی توان تفسیر کرد و در هر فضای معرفتی (وضعیت زبان، دانش، فلسفه، و ...)، فقط برخی تفسیرها قابل فهم و قابل قبول جلوه می کنند. تفسیر ارائه شده در متن فوق به نظر من در فضای معرفتی معاصر فعلی ما (برخی) ایرانیها مفهوم است. با این حال، البته که فیلم جدایی نادر از سیمین برای تفسیرهای دیگر هم مستعد است. ذیلا به دو مورد دیگر اشاره می شود:

1.ستایش حقیقت و راستی و تحسین اخلاق وظیفه گرایانه نادر و راضیه در مقابل اخلاق فایده گرایانه (شاید سیمین؟). بر اساس این تفسیر آلترناتیو، فیلم این پیام را در میان می گذارد که اولا یک سیستم اخلاقی واحد وجود دارد که علیرغم منابع مختلف (دینی یا سکولار) در اصول ثابت است. ثانیا اصول اخلاقی مثل صداقت به خودی خود، مطلق و مستقل از کانتکست ارزش هستند. درستی و راستی نه به خاطر پیامدی که ممکن است داشته باشند، بلکه به خاطر خودش باید ملاک گفتار و رفتار باشد. این مسئله به نظر مولف فیلم امری فرای جهان بینی، طبقه اجتماعی و جنسیت و ... غیره است. وی این هدف را با نشان دادن نگاه وظیفه گرایانه افراد اخلاق باور با جهان بینی های مختلف و از گروههای اجتماعی و جنسیتهای مختلف و ... به تصویر می کشد. نادر و راضیه دغدغه دروغ گفتن دارند نه به خاطر پیامدهایی که ممکن است داشته باشند بلکه به خاطر اینکه دروغ "غلط" است. نادر اصرار دارد که، و لو معلم قبول نخواهد کرد، ترمه به جای "تضمین" عربی، "پشتوانه" فارسی بگوید؛ چون "چیزی که غلطه، غلطه؛ هر کی می خواد بگه و هر جا هم نوشته باشند." یا در یک صحنه از فیلم که نادر با ترمه درس ریاضی را تمرین می کند، صورت مسئله حساب کردن "سود" یک معامله است. دقیقا در حین سوال از "سود" است که ترمه از پدرش می پرسد که آیا او دروغ گفته است! و این می تواند به تقابل اخلاق "سودگرایانه" بنتامی و اخلاق وظیفه گرایانه کانتی و تقدم دومی تفسیر شود.

2. همینطور این فیلم را می توان نوعی نقد اخلاقی جامعه ایرانی دانست که به تعبیر سیمین "امکان زندگی اخلاقی در آن وجود ندارد". این پیام را در ابتدای فیلم از زبان سیمین به عنوان استدلالی برای خروج از ایران می شنویم، بقیه فیلم در واقع تلاش برای اثبات این ادعاست. دروغ گویی نمایندگان هر دو نوع اخلاق (دینی و سکولار) و حتی ترمه و سمیه معصوم، به نوعی اثبات این ادعاست. چون "در جامعه ایرانی نمی توان اخلاقی زندگی کرد."

این دو تفسیر متفاوت و تا حدی متضاد در واقع خود نوعی گواه بر پلورالیسم (هرمنیوتیکی) است. تاکیدی که هرمنیوتیسینها بر مرگ مولف و تکثر تفسیرها دارند از همینجا ناشی می شود. ما اگر در تفسیر و نقد، خود را محدود به "کشف منظور مولف" بکنیم در واقع خود را از تفسیرهای بیشتر که امکانهایی شناختی هستند و محصول تلاقی متن و دنیای مفسر، محروم می کنیم. عناصر مختلف فیلم در ترکیب با عناصر دنیای مخاطب، یک فهمی منحصر به فرد را ممکن می سازد. حتی اگر ثابت شود که یکی از این دو تفسیر مد نظر مولف بوده است ما دلیلی نداریم که خود را از تفسیر دیگر، به عنوان مفاهیم و معانی که از طریق فیلم آنها را ایجاد کرده ایم، محروم کنیم. به تعبیر رولان بارت، هر "خواندن"، یک "باز- نویسی" و تالیف مجدد است. هر نقدی بر یک فیلم، بازنویسی مجدد آن فیلم است.

نکته بسیار مهمی که "هرمنیوتیک وجودی-فسلفی" هایدگر و گادامر به ما می آموزد آن است که این تکثر را به کل هستی و وجود و به هر موقعیتی تعمیم دهیم. همانطور که هر متنی مستعد تفسیرهای متعدد است، خود هستی و هر موقعیت هم مستعد فهمهای متفاوت است. مفاهیمی همچون "دیالوگ گرایی" و "ناتمامیت" باخیتن، "بینامتنیت" کریستوا و همینطور "جلوه های متعدد خدا" در عرفان هم به فهم این نظریه کمک می کنند.

پلورالیسم را (چه در فهم، چه در منبع اخلاق و چه در سیاست و یا دین و زبان) بیش از آنکه تهدیدی بر ساختارهای جزمی و امنیت (روانی-اجتماعی) خود بدانیم، می توانیم دری به سوی امکانهای غنی هستی، معانی تو در توی آن و تنوع باشکوه آن بدانیم.


[1] برخی از سوالهایی مربوط به حوزه فلسفه اخلاق  که در این فیلم قابل شناسایی هستند عبارت انداز: متافیزیکی-دینی (اشعری- داستایوفسکی) و یا عقلی – سکولار (معتزلی) بودن اخلاق، انحصارگرایی و یا پلورالیسم اخلاقی، وظیفه گرایی (کانتی) و پیامدگرایی (جان استوارت میل)، مطلق گرایی - کمالگرایی و یا نسبی گرایی اخلاقی.

 [2]  این نوشته الزاما قصد تحلیل قصد و نیت نویسنده و کارگردان فیلم را ندارد. این نقد با لحاظ مفهوم "مرگ مولف" نوشته می شود و تنها "یک" خوانش "ممکن" از این فیلم است که متاثر از شرایط هرمنیوتیک و جهان زیست نویسنده است. بر اساس این نگاه در نقد هنری و هرمنیوتیک، هدف، و یا تنها هدف، مخاطب یک اثر (خواه متن، موسیقی،  تابلو نقاشی و فیلم باشد و یا یک موقعیت از جمله گفتار و نوشتار و کردار معمولی یک انسان یا یک غیر انسان) لزوما نباید (و نمی تواند) فهم منظور آفریننده اثر باشد. بلکه هر مخاطب مستقل از مولف، می تواند تفسیر و برداشت خود از اثر را داشته باشد. طبیعتا برداشت هر فرد متناسب و متاثر از شرایط هرمنیوتیک وی است و ما به اندازه مخاطب، فهم و تفسیر از یک اثر داریم. اهیمت و قوت یک اثر در امکانی است که آن به مخاطبان برای تفسیرهای مختلف از خود می دهد. در این خصوص مطالعه مفاهیم "مرگ نویسنده" و "خوانش" رولان بارت و "هرمنیوتیک فلسفی" هایدگر و گادامر توصیه می شوند.

[3] منظور از "اخلاق فازی" در اینجا نه طیفی و نسبی بودن اصول اخلاقی، بلکه نسبی بودن آنها در عمل و یا میزان اخلاقی بودن افراد است. لذا تعبیر دقیق، "اخلاقی بودن فازی" است ولی با توجه به سرراست بودن "اخلاق فازی" و نداشتن آلترناتیو بهتر، فعلا آن را به کار می برم.

 

نوشته شده توسط حیدر شادی در 13:32 |  لینک ثابت   • 

جمعه پنجم اسفند 1390

Aesthetics of an academic text
Writing a dissertation in 1959 at Bonn University

In search for sources fo my dissertation I came across to Die Welt des Islam, a German   journal for oriental studies. In addition to its regular articles, the last number of this journal (no. 3-4, 2011) has a long text by Josef van Ess, emeritus professor of Tübingen University, about the story of his dissertation in 1959 at Bonn University. He wrote a thesis under the supervision of Hellmut Ritter about al-Harith al-Muhasibi, a mystic and theologian of 3ed hijri century. 

It is amazing to read it and compare the process of doing PhD in 50s with nowadays. Now with the global communication network and so many people who work on these themes, van Ess’ experience seems to be just a tale that comes from mythology time.

My other impression from van Ess’ story is his style of writing the dissertation. He chose a non famous scholar and paid attention to the details (the German (orientalists) are famous for exact works and their attention for the details). When somebody write an academic text in a good and exact manner and with attention to small details, the process of writing and the output, even  a text on religion and history, turns to an artwork. One might call it the aesthetics of academic work. 

نوشته شده توسط حیدر شادی در 18:10 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هجدهم آبان 1390

Ali ve Nino: bir Roman bir Tarix



2010-cu ilin Mart ayında Köln şehrinde 40-larına olan bır Alman-Bulgar qadını (indi bir yoldaş) menim Azerbaycan Türkü olduğumu ferq edenden sonra hemen, Ali ve Nino adında bir romandan söz açdı. İsabelle ki 90-larda ve üniversidede öyrenciken İslam dinini ixtiyar edib ve bir Türkiyeli Türk’ile evlenib, heyecanla Ali ve Nino’nun yazarı Qurban Seid’den söhbet etdi: Qurban Seid bir Ukraynalı Yehudi yazarın müstear adıdı ki 1920-lerde Berlin’de Müslüman olub ve Essed Bey adındı seçir. Ali ve Nini Essed Bey’in Almanca yazdığı en ünlü romanlarındanmış. Ali ve Nino 1910-larda Qafqaz’da ve bilaxas Bakı’da geçen bir sevgi hikayesidir. Ali adında bir Azerbaycan Türk-Müslüman erkek, Nino adında bir Gürcü-Mesihi hakim qızına aşıq olur ama o zamanlarda olan her intercultural ilişki kimi genc aşigler, aile ve toplum terefinden problemler yaşayırlar. İsabelle romanın oxumasını mene teklif etdi ve dedi ki o romanı hele saxlıyır ve men istesem emanet verebilir.

Romanı oxudum ve onda olan çoxlu kültürel, tarixi ve coğrafi yanlış bilgilere reğmen onu beyendim. Her şeyden çox onda olan batı-doğu ikiliyi'nin qeliz olduğu meni rahatsız elirdi. Romanın son bölümnü oxurken onu Düsseldorf-Köln treninde unutdum ve sonundan xeberim olmadı. İsabelle’nin bir xatireli kitabini itirmekden üzüldüm. Ondan üzür diledim ve onu cubran etmeye çalışdım ama kitabı tapım sonunu da oxuyum bir fikrine gelmedim.

O zamanlar bu Weblog’da geden bir yazıda Ali ve Nino’ya işare etdim. Geçen ay İran’dan bir oxur mene yazmışdı kı Ali ve Nino romanını axtarır ve ona yardımcı oldmağımı rica etmişdi. Bu gün fürset bulub ve romanı google’ledim. Belelikle bu ramnın uzun hikayesile daha tanış oldum. Ele getirdiyim bir neçe nükteni sizinen paylaiım dedim:

 
1. Ali ve Nino Azerbaıjan Internatıonal jurnalının yazdığına göre Azerbaycan’ın en ünlü beynelxalq romanıdır. Bu jurnalın Ali ve Nino’ya ixtisas verdiyi bir dosiyede Ali ve Nino’nun 33 dile tercüme olduğu yazır ve bu romanın indiye qeder 100 dan çox basım qabığının şekillerini gösterir. Azerbaıjan Internatıonal’ın son numarası (2011/15.2-4) Alı ve Nino hakkında.
 
 
2. Ali ve Nino (ilk basım 1937-Viyana)’nun yazarı Qurban Seid’in heqiqi kimliyi uzun zaman mechul qalmışdı ve bir müemma olmuşdu. 2004’e qeder romanın yazarını Kiev’de doğmuş bir yehudi Lev Nussimbaum (1905-1942), ki 1920lerde Berlin’de Müslüman olub ve  Mohammad Essad Bey adını özüne seçmişdi, zennetmişdiler.


3. Son zamanlardaki araşdırmalara göre roman Essed Bey (Lev Nussimbaum)’in yox belke Azerbaycan Türk yazarı Yusif Vazir Chamanzaminli (1887, Shusha-1943, Gorky (bugün: Nishny Novgorod)’ye yaxın bir GULAG’da)’inin olduğunu öne çıxardıblar. Tamar Injia, Tiflis Üniversitesi Gürcü dil ve edebiyyat profesoru’nun yazdığı kitab Ali and Nino – Literary Robbery (2005) ve Azerbaıjan Internatıonal jurnalının 2004’den beri devam eden projesi bu qonularda sayılan en önemli araşdırmalardırlar. Bu araşdırmalara göre Ali ve Nino’nun esli yazarı Yusuf Vazir Chamanzaminli ama Essed Bey bu romanı 1937-ci ilde Viyana’da Alman dilinde basdırıb.

4. Tamar Injıa’nın araşdırmasına göre Essed Bey Ali ve Nino ronamının Almancaya çevir(dir)irken bir Alman-Gürcü-Yehudi yazarı Grigol Robakidzein Das Schlangenhemd (1928- Alman) adında bir romanından ve habele özünün eski eserlerinden bezi parçaları eynen getirib. O yüzden Ali ve Nino’nun indiki formu neçe çeşidli yazarın maanavi eseri sayılır. Ancaq esli yazar Yusuf Vazir Chamanzaminli’dir.

5. Men ‘Ali and Nino – Literary Robbery’ni oxumamışam ama fikr elirem Essed Bey’in artırdığı parçalar hemen meni şaşırdan kültürel, tarixi, ve coğrafi yanlış bilgilerdirki Essed Bey öz ya/ve Robakidze’nin eserlerinden alıb. Ehtimalı var Essed bey batılı oxucunun Şerq’den beklediyi fantazıları tetmin etmek için bu parçalardı Yusuf Vazir Chamanzaminli’nin romanına yerleşdiribdir. Rehmetlik Edward Said’in yeri boş ki Orientalism theorysini teyid eden bir boşqaba qoymalı medrekdir Essed Bey’in bu işi.


نوشته شده توسط حیدر شادی در 23:20 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390

سنتگرایی، هایدگر، ابرمرد، انسان کامل و چند مفهوم MP3 دیگر


این روزها مشغول خواندن منابعی درباره جریان سنتگراییTraditionalism  هستم. تاکنون بیشتر درباره فریتهوف شووان Frithjhof Schuon ، سید حسین نصر و سید احمد فردید خواندم و مدام متعجب می شدم از کشف نسبت این طیف فکری با جریانهای فکری دیگر از فسلفه نیچه و هایدگر گرفته تا جریانهای راست سیاسی و آریاگرایی و عرفان اسلامی.

جریان سنتگرایی به خاطر نگاه تشکیکی و ذومراتبی به هستی و انسان، گویا پتانسیل بالایی برای رویکردهای تبعیض گرایانه و غیردموکراتیک دارد. نظام کاستی و طبقاتی در تفکر هندوئیسم، استناد برخی راستگرایان سیاسی از Baron Julius Evola ایتالیایی تا Alexander Dugin  روس به سنتگرایانی مثل رنه گنون، نشانی از این پتانسیل است. به این اضافه کنید اقتباس علامت صلیب شکسته توسط هیتلر از هندوئیسم به عنوان آرم نازیسم وهمینطوو حمایت و همدلی خواهر نیچه و هایدگر با جریان هیتلر.

جالترین کشف، ارتباط "ابرمرد" نیچه با "انسان کامل" عرفان ابن عربی است. بعد از آن، یک لحظه احساس کردم منظور از "صبغه عرفانی هایدگر دوم" یعنی این. بر اساس اندیشه نیچه و مشخصا هایدگر دوم، انسان به یمن فلسفه پساسقراطی، رابطه اصیل و طبیعی خود با وجود را از دست داده است = نهلیسم. این خیلی شبیه به همان ایده گنوسی و همینطور دینی هبوط انسان است. اصلا شاید بشود وجود در اگزیستانسیالیسم را همان خدای ادیان هم دانست!!! حرفهای برخی از استادان سنتگرای دوره لیسانس فلسفه مثل دکتر پازوکی تازه الان مفهوم می شوند!! حتی احساس می کنم هرمنیوتیک هایدگر و شهود عرفانی هم فامیل هستند. 

من آبستن یک مقاله هستم!

نوشته شده توسط حیدر شادی در 17:15 |  لینک ثابت   • 

جمعه هشتم بهمن 1389

مغز و آزادی آن

امروز عصر در دانشگاه کلن یک سخنرانی بود با عنوان "مغز و آزادی آن". پروفسور گرهارد روت، استاد فلسفه و عصب شناسی از دانشگاه برمن درباره آخرین نتایج تحقیقاتش درباره مغز و سیستم عصبی گزارش داد. میزان آزادی انسان در رفتار را بسیاز ناچیز دانست. بعد از توضیحات زیاد در خصوص پروسه عمل و مخصوصا نقش مهم و تعیین کننده ناخودآگاه در آن، گفت که در حقوق  به جای مجازات دیگر باید به فکر تربیت و درمان مجرمین باشند.

چیزی که ممکن است این طرز تفکر را در نظام حقوقی قابل فهم کند نگاهی به تاریخ رفورم در همین حوزه است. می دانیم که در قرون وسطی اینجا توی اروپا دیوانه ها را به جرم اینکه شیطان در روحشان نفوذ کرده می کشتند و یا آزار اذیت می کردند. بعید نیست روزی بیاید که به مجرمان به عنوان بیماران نگاه شود و بستری شوند تا زندانی، قرص و ورزش تجویز شوند تا شلاق و اعدام .


نوشته شده توسط حیدر شادی در 2:26 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و یکم آبان 1389

بوسه هایی که فعلیت نمی یابند

شش ماه پیش بود که خواندن رمان "بوسه در تاریکی" کوشیار پارسی پور را شروع کردم. حکایت زندگی روزمره یک نویسنده تبعیدی در هلند است و راوی هم شخص اول. برخی از تابوها از جمله دین و سکس و اخلاق را به شکلی طنزگونه می نوازد. گذشته از ایده هایش، نگاه رندانه اش به زندگی برایم جالب است.

 خواندن این رمان به خاطر یک دلمشغولی دیگر برای مدتی به تاخیر افتاد. امروز که فراغتی دست داد و دوباره به رمان سر زدم حسابی چسبید. با خودم گفتم؛ عجب چیزی است این زندگی لامصب! چه چیزهای زیبای بی شماری در دل خود دارد و رو نمی کند. تمام رمانهایی که نخوانده ام، تمام ایده های فلسفی که هنوز آتش به جانم نیانداخته اند، تمام چشم اندازهایی که هنوز مهمان چشمانم نشده اند و ... کشف و تجربه این امور مستی آور است. این امکانها مخصوصا در دوره مدرن زیاد هستند و ما در دنیای واقعی و مجازی با بی نهایت گزینه مواجه هستیم. این وضعیت از یک سو من را به شور و هیجان در می آورد ولی از طرف دیگر، فکر کردن درباره آن اندوهی سنگین بر جای می گذارد؛ حیف از تجربه های بالقوه که در کانتکست فردی من امکان فعلیت و بروز نمی یابند! و سوالی که در یکی از پستهای قبلی طرح کردم: چگونه می توان حداکثر ممکن از افقها و امکانها را شناسایی کرد؟ چگونه می توان میزان غفلت از امکانهای مهم و غنی را کاهش داد؟

نوشته شده توسط حیدر شادی در 1:56 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هفتم مهر 1389

شرکت در کنگره شرقشناسان آلمان- سپتامبر 2010- ماربورگ

 

هفته قبل در سی و یکمین کنگره شرقشناسان آلمان شرکت کردم که توسط انجمنی به همین نام در شهر قدیمی  و دانشگاهی ماربورگ برگزار شد. من هم مقاله ای با عنوان "نوآوریهای سروش در رفورم اسلام" ارائه کردم 

این کنگره که از اوایل قرن بیستم تا کنون و هر سه سال یکبار به طور نسبتا منظم  برگزار می شود یکی از قدیمی ترین و بزرگترین کنگره های شرقشناسی جهان است. کنگره شرقشناسان آلمان طبق سنت قدیمی شرقشناسی، علاوه بر خاورمیانه؛ مطالعات ژاپن، هند، چین، آسیای مرکزی و آفریقا را هم شامل می شود. در کنگره امسال که 5 روز بود و حدود 1000 مقاله ارائه شد، من بیشتر برنامه های اسلام شناسی، ایرانشناسی و ترک شناسی را مرور کردم و مقاله ام را در پانل "رفورم در جهان اسلام" ارائه دادم. در سومین جلسه این پانل که به رفورم اسلام در ایران اختصاص داشت علاوه بر من فردی دیگر هم  مقاله ای با عنوان "اگر اسلام هم قابل رفورم باشد، جمهوری اسلامی قابل رفورم نیست" ارائه داد که به نحوی جامع به سیر تاریخی اندیشه رفورم دینی در ایران از علامه نائینی تا سروش و شبستری پرداخت.

من بیشتر تمرکزم بر تئوری "بسط تجربه نبوی" سروش بود و بیان اینکه سروش به آن حلقه ای از رفورمیستهای مسلمان (فضل الرحمن، محمد ارکون، حسن حنفی، شبستری، و ... ) تعلق دارد که با عقلانی و انسانی کردن اسلام و لذا حداقلی و لاغر کردن آن، برای مدرنیته در جهان اسلام جا باز می کنند و یا بالعکس اسلام را قابل جادهی در مدرنیته می کنند. این گروه، متفاوت از رفورمیستهایی است که تلاش می کنند با گزینش برخی آیات و روایات و یا تاکید بر بخشی از سنت و نقد بخشی دیگر،  و ... ارزشهای مدرن را از منابع سنتی استخراج کنند. برای گروه اول که برخی آنها را نو-عقلگرایان، نو-معتزلی ها و یا مدرنیست می نامند سنت چندان مرجعیت ندارد. این گروه با نقدهای سخت از جمله، عکس العملی بودن نسبت به غرب و تقلیدی بودن از غرب، بی اعتبار کردن غیر مستقیم اصل دین، قربانی کردن سنت برای مدرنیته، کم رنگ و کم اثر کردن کارکردهای اجتماعی و روانی دین و ... متهم بشوند ولی نقش تاریخی ویژه ای در جهان اسلام دارند. آنها حداقل بخشی از پروسه سکولاریزاسیون و مدرنیزاسیون جهان اسلام را انجام می دهند.

نکته دیگری که بدان اشاره کردم، این بود که رفورم در اسلام یک جریانی است که طیف گسترده ای از اندیشمندان را شامل می شود. به جای اینکه آنها را رقیب هم بدانیم و از اصیل بودن یکی و نااصیل بودن دیگری صحبت کنیم می توان همه آنها را با هدف مشترک آنها یعنی به روز کردن اسلام فهمید. هر کدام از آنها بخشی از این سنت را اصلاح می کنند و هر کدام بخشی از این جامعه را خطاب قرار می دهند و متاثر می کنند.

سه سوال از من شد: سوال اول مربوط به رابطه دیدگاههای کلامی – فلسفی سروش و دیگاههای سیاسی وی مشخصا دموکراسی دینی بود که به نظر سوال کننده این دو ناسازگار هستند. من هم حرف وی را تایید و اضافه کردم که، تفکیک سکولاریسم فلسفی و سکولاریسم سیاسی و قبول سکولاریسم سیاسی، نتیجه منطقی فلسفه و الهیات سروش است، که خودش هم مکررا از آن صحبت می کند. آنچه وی از صبغه دینی حکومت سکولار در جامعه دینی – اسلامی قصد می کند بیشتر در قالب احزاب دموکرات یا سوسیال مسیحی اروپا قابل فهم است ولی تعبیر سروش از این نظر به "دموکراسی دینی" اشتباه انداز است. 

سوال دوم نسبت سروش و فضل الرحمن بود و اینکه فضل الرحمن به خاطر گفتن اینکه کلمات قرآن از آن خدا نیست محبور شد در شیکاگو زندگی کند. در جواب، الهام بخشی فضل الرحمن و مخصوصا هموطن او اقبال بر اندیشه سروش را یادآور شدم و اینکه آراء فلسفی و کلامی سروش هر چند عکس العملهایی را از طرف بخش محافظه کار ایران به دنبال داشت ولی سروش تا قبل از اظهارات سیاسی خود بعد از جنبش سبز، در جامعه ایران به طور نسبی تحمل می شد. 

سوال سوم در واقع کامنت اعتراض گونه یک مسلمان عرب بود که گفت این دیدگاهها در جهان اسلام و بین مسلمانان جایگاهی ندارد. در این خصوص به دو نکته اشاره کردم. اولا اینطور نیست و بخش معنی داری (نه الزاما اکثریت) مسلمانان با رفورمیستها همدلی دارند و نمونه اش تاثیر رفورمیستهای دینی ایران از جمله سروش بر حرکات سیاسی-رفورمی اخیر در ایران است. ثانیا در اقلیت بودن یک نظر، به معنای نادرست و یا بی ارزش بودن آن نیست. چه بسا این دیدگاهها که امروزه بدعت و کفر به نظر می رسند در آینده جزو اعتقادات معمولی مسلمانها بشود. در قرن 7-8 هجری ترجمه قرآن معادل ارتداد و کفر بود ولی امروزه آن ارج نهاده می شود. تاریخ مسیحیت در این خصوص گویاتر است که آنها هم در سده های 17-18 همین بحثها را داشتند و امروزه اکثریت مسیحی ها، دیگر عهد جدید و قدیم را کلام خدا نمی دانند.

 

نوشته شده توسط حیدر شادی در 1:13 |  لینک ثابت   • 

شنبه سیزدهم شهریور 1389

چای مسجد چهل روز در بدن آدم می ماند (مادرم علیها السلام)

گشت و گذاری در مسجدهای کلن که افطاری می دهند

 

اوایل رمضان بود که گفتم توی گوگل مسجدهای شهر کلن را جستجو کنم و برای افطارها برنامه داشته باشم. هم از باب تجربه اسلام زیبایی شناختی (یادداشت شانزده دی 1388)، هم به عنوان بسط شبکه اجتماعی و هم اینکه غذای خوشمزه و مقوی وطنی، در غربتستان غنیمتی است. تازه به قول مادرم، غذای مسجد چهل روز در بدن آدم می ماند. البته مادرم این حرف را درباره چای می گفت ولی من از باب اصل قیاس مستنبط العله در اصول فقه آن را به همه خوردنی ها و نوشیدنی ها تعمیم می دهم. موضوع، همان حکایت برکت است!

 یک لیستی پیدا کردم از حدود 40 مسجد در کلن آن هم با آدرس و شماره تلفن و زبان و کشور و گروه متبوع. (خداوند، مخترع /ان اینترنت را هم در ثواب این عمل خیر شریک کند!) یکی دو ساعت وقت گذاشتم و به موردهای همشهری (ترک) زنگ زدم. حدود 10 مسجد پیدا کردم که دو شرط ترکیت و افطار را داشتند. تا حالا فرصت رفتن به سه مورد را داشتیم.

1. مسجد ائرنفلد. روز اول قرعه فال به نام مسجدی افتاد در محله ائرئنفلد که یکی از سه منطقه ترک نشین کلن است (دو محله دیگر: کالک و مولهایم). وقتی رسیدم غیر از دو سه بچه که توی ورودی مسجد بازی می کردند و یک آقایی که گویا مجاور مسجد بود و سعی در ساکت کردن آنها داشت، کسی دیگر را ندیدم. وقتی از مراسم پرسیدم گفتند پایین افطاری هست. پایین سالنی نسبتا بزرگ بود با میز و صندلی و جمعیتی حدود 200 نفر. وارد که شدم مومنان منتظر غذا بودند و بیکار نشسته بودند. همه نگاهها به طرف من دوخته شد. کمی هول شدم و در  همان ورودی ایستادم! احتمالا با توجه به اینکه وقت نماز نیامده بودم به اتهام شکمو بودن، نه کسی چیزی گفت، نه کسی لبخندی زود و نه اینکه مثلا اینجا جا هست و بیا بشین و ... بعد از کمی به یکی از جوانکهایی که غذا پخش می کرد گفتم "افندیم، نرده اوتورابیلیریم؟" رفت و یک صندلی آورد. صندلی را کشیدم و کنار یک میزی که معلوم بود اینترنشنال است نشستم. یک آقایی که بعدا متوجه شدم اهل آنگولا است رفت برایم سوپ آورد. بقیه دور میز، دو پاکستانی بودند یک عرب و دو ترک. بعد از تمام شدن افطار همسایه ترک من پا شد و با لحنی جدی  اسامی بانیان احسان امشب و فرداشب را خواند و درخواست قرائت فاتحه کرد. بعد از غذا چایی بود و باقلوا. حدود 10 بود که با محمد رسول آنگولایی به طرف تراموا حرکت کردیم. محمد رسول25 سال است که آلمانه. قبلا مسیحی بود و 20 سالگی مسلمان شده و خوشحال بود که تعداد مسلمانها روز به روز در آنگولا بیشتر می شود. توی آلمان به دعوه (تبلیغ اسلام) مشغول است و با توجه به تسلطی که به انجیل دارد راحت می تواند مسیحی ها را توی بحثهای دینی محکوم کند. می گفت من نه با قرآن، بلکه با آیه های انجیل حقاینت اسلام و محمد را اثبات می کنم. قرار شد برخی از این آیه ها را به من ای میل کند که من هم در بحث با کفار کم نیاورم.

 این مسجد وابسته به ملی گوروش است. بزرگترین سازمان مسلمانها در اروپا و به تعبیر برخی ها "شاخه دراز شده حزب اسلامگرای رفاه نجم الدین اربکان در ترکیه به آلمان و اروپا". گرایشات بنیادگرایانه دارند و دولت آلمان هم آنها را زیر نظر دارد. در ادبیات سیاسی آلمان به آنها بنیادگرایان حقوقی گفته می شود در مقابل بنیادگرایان نظامی که القاعده مثال مشهور آن است. ملی گورروش همان اهداف را دارد مثل اجرای شریعت و مبارزه با غرب و ... ولی از راه حقوقی و در قالب فعالیتهای حزبی نه نظامی.

2. مسجد احمد یسوی. روز دوم گفتم برخی دوستان را هم شریک این سیر انفسی- آفاقی کنم؛ با جی، دانشجوی چینی دکترای فلسفه رفتم. همینطور تصمیم گرفتم  این دفعه اسلام نرم را تجربه کنم. مسجد احمد یسوی را انتخاب کردم که وابسته به یک گروه اسلامی - ملی ترکی است. اینها را می توان شاخه دراز شده م. ح. پ.، حزب ملی گرای ترکیه به آلمان دانست. اسلام، بعد از ترکیت، دومین عنصر مهم هویتی این گروه است. کمی گرایشات عرفانی هم دارند چنانچه از اسمشان، احمد یسوی عارف ترک قرن پنجم هجری، معلوم است. در این مسجد بر عکس مسجد قبلی نمازخانه زیر زمین بود و غذاخوری همکف. پایین که نماز خواندیم 15 نفر بودیم و زمان افطار شدیم 20 نفر. غذا خوب بود. خوش برخورد بودند و من را "آذری کاردش"، برادر آذری، می نامیدند و با محبت صحبت می کردند. امامشان حدود 60 ساله بود و در قونیه درس خوانده بود. 15 روز بود که توسط وزارت دیانت ترکیه برای ماموریت دو ساله به این مسجد آمده بود. جی را به عنوان علاقمند به اسلام به اش معرفی کردم ولی متاسفانه نه آلمانی می دانست نه انگلیسی! در عجب از کار وزارت دیانت ترکیه، با خود گفتم حداقل آنها به فکر دعوه نیستند. خصوصت دیگر این مسجد وجود خانمها بود. یک سالن غذاخوری زنانه هم بود. و خانمهایی که خیلی هم حجاب درست و حسابی نداشتند غذا را سرو می کردند؛ یکی از تفاوتهای این مسجد با مسجد ملی گوروش. یک تلویزیون هم توی سالن غذاخوری بود که داشت فوتبال پخش می کرد. بعد از افطارخانم میانسال و زیبایی که احتمالا مال سواحل دریای سیاه بود چایی آورد و مثل قهوه خانه همه شروع کردند به صحبت کردن و ... مسجدهای مسلمانها در آلمان چند منظوره هستند.

از این مسجد بیشتر خوشم آمد. از جی بگویم که امشب نزدیک بود به اسلام متشرف شود. جی دارد روی پدیدار شناسی هوسرل کار می کند و در کانون دانشجویان کاتولیک دانشگاه کلن با هم آشنا شدیم. یکی دو بار برایم تعریف کرده بود که توی شانگهای به مسجد رفته و با امام آنجا هم صحبت کرده است. گفتم شاید برایش تجربه بدی نباشد. خیلی خوشحال بود. دو سه تا ازش عکس هم گرفتم توی محراب مسجد و در حین غذا خوردن. بیش از همه از باقلوا خوشش آمده بود و سه چهار تایی خورد. جی که خیلی خوشحال بود یکهو تصمیم گرفت که من را به یک شام چینی دعوت کند. دوشنیه میهمانش بودم در خوابگاه دانشجویی که همسایه اش اولگا هم آمده بود. دختر روسی که در دانشگاه کلن زبان چینی می خواند!!

3. مسجد اهل بیت. مسجد سوم که بیش از همه درش احساس راحتی و خودمانی بودن کردم در محله مولهایم، بزرگترین محله ترکی نشین کلن، قرار دارد. این مسجد همانطور که از اسمش هم معلوم است شیعه است. مال آذربایجانی ها: همشهریهایم به توان دو. بیشتر، آذربایجانی های ترکیه از شهر ایغدیر و کمی هم از آذربایجانیهای آذربایجان شمالی و با امام جماعتی از آذربایجان جنوبی (ایران): حاج آقا وکیلی خویی،حدود 70 ساله ولی همچنان سرحال و خوش مشرب و مهمتر از همه یک انسانی بسیار خوش طینت و مهربان. همسایه آیت الله خویی و خمینی و ...توی نجف بود. حکایتهای شنیدنی برایم تعریف کرد از پرستاری از آیت الله خویی در بیمارستان بغداد تا هجرت به ترکیه بعد از انقلاب ایران و اینکه 20 سال است آمده کلن. حاج آقا وکیلی که ترکی آذربایجانی را با برخی اصطلاحات ترکی ترکیه با لهجه منحصر به فردی صحبت می کند همه امور مذهبی شیعه های کلن را به عهده دارد. یک دوست ایرانی که با یک دختر آلمانی ازدواج کرد خطبه عقدش را حاج آقا وکیلی خواند. یک دوست ایرانی دیگر که هنوز کمی ته مانده حس مذهبی دارد و می خواست با دوست دخترش عقدی بخواند و دلش قرص و محکم شود زنگ زد به حاج آقا وکیلی. گفته بود 200 یورو می شود همراه با دادن گواهی ازدواج و همینطور گواهی تشرف دختر خانم به اسلام. وقتی گفته بود دانشجو هستیم و 200 یورو  زیاده 30 یورو هم تخفیف داده بود. دوستم که برای من درد دل می کرد گفتم ناراحت نباش، من خودم ترتیبش رو می دم؛عربی ام خوبه و کم کمش نیمه آخوند هستم. عقدشان را توی سویئت کوچکشان خواندم آن هم در ازای یک چایی و عسل باشقیری که نامزد دوستم از ولایت باشقیرستان بلاد روس آورده بود.

این مسجد هم مثل مورد اول تمیز و شیک بود. بخش زنانه هم داشت. غذایشان خوشمزه تر از قبلی ها بود و با توجه به شیعه و آذربایجانی بودن هم کلا کلا همشهری بودند و حسابی گپ و گفت داشتیم. توی کتابخانه شان هم تا دلتان بخواهد کتابهای آذربایجانی بود. حاج بهرام که اهل باکو بود یک رمان و فرهنگ تعبیرهای آذربایجانی به ام هدیه داد. چند ایرانی غیر آذربایجانی هم بود. ایرانیهای کلن با اینکه زیادند ولی به خاطر سکولار بودنشان خیلی اهل مسجد نیستند.  آنهایی هم که کمی حس مذهبی با خود آورده اند و یا اینکه اینجا پیدا کرده اند به این مسجد می آیند. البته دیشب که دوباره و با دو دوست ایرانی دیگر به این مسجد رفتم ایرانیها بین افطار و نماز عشاء بحثی راه انداخته بودند برای تاسیس مرکز اسلامی ایرانی در کلن ولی از بحثها معلوم بود که این دفعه هم مثل دفعه های قبل به نتیجه نمی رسد. پس فردا دوباره با بشیر می روم توی این مسجد. بشیر اصالتا الجزایری است، دانشجوی اسلام شناسی دانشگاه کلن و همکار بخش عربی دویچ وله! دوست دارد با مسجد شیعه ها هم آشنا شود!

امشب نوبت صوفی هاست! با تعدادی از دانشجویان روس و آلمانی می ریم توی مسجدی در خیابان نویز وابسته به ترکهای جماعت تصوف نقشبندیه. دخترهای گروه به شرط اینکه پوشیده تر لباس بپوشند و شالی هم بر سر بیندازند پذیرفته شده اند. 

نوشته شده توسط حیدر شادی در 20:49 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سوم شهریور 1389

مقایسه موبر آلمانی باله آ و موبر سنتی ایرانی

نگاهی جدید به مفهوم غربزدگی

 

مقدمه:  وقتی در اینترنت به دنبال حل یک مشکل فنی مربوط به برنامه ورد می گشتم به طور تصادفی به تبلیغ یکی از محصولات شرکت بهداشتی- آرایشی باله آ برخوردم: کرم موبر باله­ آ محصول آلمان. در این آگهی بلند و بالا دو چیز توجهم را جلب کرد: اول تعریف و توصیف مارک باله آ و تاکید مکرر بر اصل بودن محصولات توزیع شونده و دوم قیمت این محصول: 27900 تومان! از آنجا که خودم ساکن آلمان هستم مارک باله آ را می شناسم، مارکی ارزان و مال یکی از شرکتهای اقماری فروشگاه زنجیره ای دی.ام. است. قیمت این محصول در ایران شده 14 برابر قمیت خرده فروشی آن در آلمان. هفته پیش این محصول را من از شعبه "میدان نویکارکت" فروشگاه دی.ام. در شهر کلن یک یورو و 35 سنت خریدم، یعنی حدود 2 هزار تومان. این محصول نسبت به موبر سنتی ایران دو مزیتدارد: اولا به شکل کرم است نه پودر و مصرف آن راحتتر و ثانیا به اندازه موبر سنتی بوی بد ندارد. ولی از لحاظ تاثیر تفاوتی با موبر سنتی ندارد. هر دو حدودا بعد از ده دقیقه موهای زائد را از بین می برند و حتی می توان گفت که تاثیر کرم موبر باله­آ ضعیفتر از موبر سنتی است. غرض از نوشتن این متن (الزاما) تبلیغ موبر سنتی نیست بلکه بیان چند نکته در خصوص موضوع نسبتا کلیشه ای غرب و شرق (غیر- غرب) است.

1. فروش خوب محصولات غرب در کشورهای غیر غربی صرفا به خاطر کیفیت بالای آنها نیست بلکه درصد زیادی از آن به خاطر تصور برتری غرب است و حس حقارتی که بر ملتهای غیر غرب القا شده است. این وضعیت باعث می شود که یک مارک ارزان آلمانی مثل باله آ به صرف گفتن اینکه آلمانی است  و "اصل" (من اصلا فکر نمی کنم که بدل باله آ وجود داشته باشد) در یک کشور غیر غرب به قمیت 14 برابر آن در کشور تولید کننده غربی به فروش برسد. با احتساب اینکه درآمد ایرانی به طور متوسط ¼ یک آلمانی است یعنی یک ایرانی حاضر است برای یک سرویس خاص (از بین بردن موهای زائد بدن) 56 برابر یک آلمانی هزینه کند! در حالیکه آلترناتیو بومی این محصول و لو با برخی مشکلات 100 تا 200 برابر ارزانتر از نوع غربی آن است. به عبارت دیگر صرف احساس برتری محصول غرب باعث می شود که یک ایرانی در این مورد دچار یک هزینه صد برابر بشود.

2. نکته دوم آنکه، جامعه ایرانی برای این نیاز هنوز فکر و روش چندین سده ( و حتی شاید چندین هزاره) قبل خود را به کار می برد و متخصصان و صاحبان صنایع ایرانی علیرغم امکانات علمی و تکنولوژیک، این محصول را آنطور که باید بهینه سازی نکرده اند. مثلا با افزودن یک ماده شیمیایی بوی بد آن را از بین ببرند و یا آن را به شکل کرم تولید کنند که مصرف آن ساده تر بشود و .... این وضعیت را ممکن است یکی باز محصول همان حس حقارت بداند و اینکه غرب جرات و خلاقیت را از غیر غربی گرفته است و ممکن است این وضعیت محصول تنبلی و عدم جرات ورزی ذاتی غیر غربی و ایرانی تفسیر شود!

3. نکته سوم که بیشتر مد نظر من است و با عنوان این نوشته تناسب دارد تامل در مشابه این پدیده در حوزه فرهنگی است. آیا همین داستان در محصولات فرهنگی و فکری غرب و غیر غرب رخ می دهد؟ مثلا اینکه برخی ایده های فلسفی و علمی غرب صرفا به خاطر غربی بودن در جوامع غیر غربی مخاطب پیدا می کنند و برخی ایده های شرقی و بومی صرفا به خاطر بومی و شرقی بودن مورد بی توجهی قرار می گیرند. مثلا در دانشگاههای ما تئوریها و ایده های غربی از عقلگرایی و تجربه گرایی گرفته تا ماتریالیسم و سکولاریسم و لیبرالیسم و ... مورد توجه و تدریس قرار می گیرند آیا ممکن است که در سنت بومی مشابه اینها یا رقیب اینها وجود داشته باشد ولی نسل معاصر به خاطر اینکه بیشتر به طرف غرب جهت دهی شده است و عقب ماندگی غیر غرب را مسلم تلقی کرده است اصلا آنها را نمی بیند؟ در دانشگاهها و محافل روشنفکری ما ممکن است مثلا تئوری پانتئیسم اسپینوزا مورد بحث واقع شود و با کلاس و ارزشمند و عمیق و اصیل هم تلقی شود ولی کسی که از وحدت وجود ابن عربی بحث کند سنتی و عقب مانده پنداشته شود. یا برخی محصولات فرهنگی غرب از یک داستان کوتاه گرفته تا یک فیلم به صرف غربی بودن مورد ترجمه و تدریس قرار بگیرد ولی آثار مشابه و یا برتر بومی به صرف بومی بودن مورد غلفت قرار بگیرند. همینطور اگر یک استاد ایرانی و عرب و هندی در دانشگاه ایرانی سخنرانی داشته باشد جدی گرفته نشود ولی وقتی یک استاد درجه دوم یک کشور غربی در دانشگاه ایرانی سخنرانی داشته باشد استقبال زیادی از او شود و به عنوان مرجع فهمیده شود. 

4. شکل غم انگیزتر این وضعیت آن است که مسائل و نیازها و در نتیجه ایدها و کالاهای جامعه برتر تلقی شده (غرب) به جامعه پست تلقی شده (غیر غرب) تحمبل شود و یا برخی کالاها یا ایده ها که امروزه در کشورهای غیر غربی به عنوان محصول غربی مورد استقبال قرار می گیرد ممکن است در اصل ایده و ماده غیر غربی باشند که غرب آنها را از غیر غرب اقتباس کرده است ولی این ایده ها و کالاها برای مقبول و مشروعیت در جامعه اصلی خود باید در غرب غسل داده شده باشند. چرا که الان منبع مشروعیت بخشی غرب برتر و قویتر است. تنها از طریق این غسل است که آنها مشروع و باکلاس و حلال و لذا قابل مصرف تلقی خواهند شد.

5. نکته شماره 4 که با تئوری های پست مدرن مخصوصا قدرت-معرفت فوکو بهتر فهمیده می شود، نکته بنیادی تر دیگری را به ذهن می آورد و آن ساخته شدن ارزشها و گزاره های معرفتی هر دوره توسط محورهای قدرت آن دروه است. انسان مدرن فکر می کند که از دست مفاهیم سنتی، مثلا در فرهنگ اسلامی واجب و مستحب و مکروه و ...، آزاد شده است ولی در واقع انسان در هر دوره اسیر سیستم ارزشی خاصی است که محصول کانتکست اوست و این سیستم، ساخته شده، است که رفتارها و سبک زندگی فرد را شکل می دهد. اگر در فضای سنتی یک جوان از یک رفتار حرام دینی مثلا تراشیدن ریش احساس گناه (انجام دادن کار ناشایست) می کرد امروزه یک جوان مدرن از شمال تهران هم از مصرف محصولات بومی احساس گناه (ناشایست) پیدا می کند. اولی ساخته قدرت جدید بود برای جلوگیری از ریزش جامعه نو ساخته و دومی ساخته قدرت جهانی است برای استثمار بیشتر.  این همان حرف است که گفته می شود مدرنیته دین و خدایان و متافیزیک را کنار نگذاشت بلکه متافیزک و خدایان و دین خاص خود را درست کرد. این شایست و ناشایستها در واقع توسط قدرت و برای خدمت به آن ساخته می شوند.

6. این وضعیت نامتقارن غرب و غیر غرب در دوره مدرن چنان شدید است و این حس چنان در خود غیر غربی ها درونی شده است که هر گونه صحبت از این نکته حتی در کشورهای غیر غربی مورد سوئ فهم قرار می گیرد و لذا احتمال هرگونه تحول مثبت قریب الوقوع در این زمینه مشکل به نظر می رسد. به همین خاطر همین نوشته ممکن است از طرف برخی به تعصب خشک و خالی نسبت به شرق و ایران و یا نوعی غرب ستیزی ایدئولوژیک فهمیده شود. مخصوصا تشابه این نگاه با مواضع برخی از صاحبان قدرت در ایران مثلا ایده اسلامی سازی علوم انسانی از طرف آقای خامنه ای زمینه سوئ فهم در خصوص این ایده را تشدید می کند. با این حال من بر اساس اخلاق ابراز باور این مطلب را در وبلاگ منتشر می کنم اما با توجه به نگرش کانتکستچوال و چشم اندازگرایانه که من در معرفت دارم مطمئنم که نظرات دوستان از کانتکستها و چشم اندازهای دیگر به فهم بهتر موضوع کمک خواهد کرد.

نوشته شده توسط حیدر شادی در 18:35 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389

ژرمنها آف تشریف دارند

امروز ژرمنها آف تشریف دارند. دقیقا نمی دونم برای چی! احتمالا مریم رفته آسمان شاید هم بچه اش. به روایت آنالیزا، روانشناس آلمان شرقی سابق و مادر بزرگ آلمانی خود خوانده من، روز عروج مسیح است و روز مرد. از ارفورت برایم ای-میل نوشته و ضمن شرح مختصر این روز از خاطرات دوران کودکی اش برایم گفته که در این روز پدرش با دوستانش پارتی می گرفت. امروز مردان حق دارند به دور از دید زن و بچه، تا آنجا که می توانند بنوشند. ولی نادیا، دانشجوی دانشگاه ارفورت که لبنانی-ایرانی الاصل است و متولد آلمان برایم گفت که امروز روز قدیسهاست.

 روز قدیسها باشد یا روز بابای قدیسها یا مادربزرگشان، برای من خیلی فرق نمی کنه. روز تعطیل یعنی من می توانم یکی دو فیلم ببینم و صفحات بیشتری از رمان دم دستم (علی و نینو) بخوانم. شاید هم عصر برم پارتی کوچ سورفینگ که اگر امروز روز مرده از قافله عقب نمانم. 

نوشته شده توسط حیدر شادی در 21:4 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هشتم اسفند 1388

الهیات اعتراف

درآمدی بر عقلانیت و معنویت حکومت دینی ایران

دو نکته مقدماتی: آ. این متن از موضع یک گروه سیاسی و در دفاع از جمهوری اسلامی یا رد آن نوشته نمی شود بلکه صرفا تاملی برای فهم یک پدیده است. ب. نویسنده خود دو بار زندان فکری- سیاسی در جمهوری اسلامی را تجربه کرده است و با فضا و رفتار بازجویان آشناست.

1. وقتی خبرهای اعتراف برخی از بازداشت شدگان روشنفکر و اصلاح طلب در سالهای اخیر مخصوصا افراد شاخص این جریان فکری- سیاسی همچون سعید حجاریان، محمد رضا تاجیک، محمد علی ابطحی و عطریانفراعلام شد خیلی ها تعجب کردند، برخی آن را شو تبلیغاتی نامیدند، برخی در دل خود به شکنجه و فشاری که بر آنها اعمال شده است اندوهگین شدند، برخی بر شکنجه گران و آمران آنها خشمناک شدند، برخی ته دل خود از اعتراف کنند گان به خاطر عدم استقامت رنجیدند، برخی علت آن را در ایدئولوژی منسوخ حاکمیت جستجو کردند و "الهیات شکنجه" نوشتند.

علیرغم این تفاوتها همه این دیدگاهها در تصنعی و غیر واقعی بودن این اعترافها توافق داشتند. به نظر نگارنده، شاید این دیدگاه در مورد برخی اعتراف کنندگان درست باشد ولی فهم برخی از اعترافها از جمله اعترافات عطریانفر، ابطحی، محمد رضا تاجیک و حجاریان به کمک این فرضیه مشکل است. ذیلا تبیینی دیگر هم معرفی می شود که ممکن است به فهم بهتر این پدیده کمک کند و علاوه بر آن از خلال این تبیین ماهیت حکومت دینی ایران و عقلانیت و معنویت ویژه آن نیز بهتر فهمیده شود.

2. همه اعترافات را نمی توان از یک جنس دانست. اعترافات معلم فرانسوی، تاجبخش، جهانبگلو، علی افشاری، هاله اسفندیاری و... را می توان در زمره اعترافهای نمایشی دانست. در این اعترافها بازداشت شدگان مطالبی را می گویند که ممکن است یک فعالیت غیر قانونی باشد و یا حتی واقعیتی خنثی باشد که در عرف بین الملل تحمل می شود ولی به نظر حاکمیت جرم است (مثل همکاری با پروژه پژوهشی یا فرهنگی با یک موسسه آمریکایی درباره ایران و یا برای ترویج دموکراسی در ایران که مشابه همین کارها را ایران آزادانه در/ درباره کشورهای دیگر انجام می دهد). این داستانها که در برخی موارد ممکن است واقعیتی همراه با مبالغه باشند و یا حتی کلا ساختگی باشند، معمولا نتیجه فشار شرایط زندان و حسابگری بازداشت شده و ترجیح منافع فردی خود بر منافع جمعی و یا گروهی است. به عبارت دقیقتر اینها نتیجه آن هستند که فرد اعتراف کننده نخواسته یا نتوانسته به خاطر منافع جمع و گروه، درد و رنج بیش از حد (بر اساس معیار خود که ممکن است از فردی به فرد دیگر متفاوت باشد) را تحمل کند و یا منافع زیادی را از دست بدهد که کیفیت زندگی او را پایین می آورد. ولی دسته دیگری از این اعترافات حکایت از امری درونی تر، از یک تحول فکری- روحی می کند. من اعترافات عطریافر، حجاریان، محمد رضا تاجیک و محمد علی ابطحی را، البته با سطوح مختلف، از این نمونه ها می دانم. وقتی عطریافر در جلسه دادگاه با آن لحن از آقای خامنه ای به عنوان مولی می خواهد که به او امر دهد تا اطاعت کند و یا می گوید من خود را فدا می کنم تا یک راه احیا شود. همینطور محمد علی ابطحی از انس خود در دوران زندان و بعد از آن با صحیفه سجادیه صحبت می کند و از گفتگوهای بعد از زندانش با استاد سیر و سلوک خود، اینها نشانه های یک تفاوت است؛ نوعی توبه است تا اینکه اعتراف باشد.

3.تبیین آلترناتیو برای این اعترافها آن است که این افراد یک تحول روحی و فکری را تجربه کرده اند نه آنکه بخواهند برای دفع ضرر و یا کسب نفع نمایش بازی کنند. ظاهرا ابطحی و حجاریان و عطریانفر و تاجیک جهان بینی و سبک زندگی مورد ادعای حاکمیت را در یک سطحی پذیرفته اند. برای آنکه این فرضیه بهتر فهمیده بشود ابتدا آن جهان بینی و سبک زندگی حاکمیت به اختصار بیان می شود. حکومت ایران مبتنی بر یک نگاه الهی – دینی بر هستی، انسان و جامعه است که در آن به کل موجودات غیر الهی از جمله انسان به مثابه مخلوق و عبد نگاه می شود. یک نگاه سرور- بنده ای که در آن انسان حقی ندارد و تنها وظیفه او تامین رضایت خدا، سرور هستی، است. در این نگاه هر گونه احساس استقلال و رفتار خود مختارانه و خارج از دستور خداوند گناه است. این وجود شناسی و انسان شناسی در حوزه سیاست منجر به تئوکراسی می شود که بر اساس آن حاکمیت از آن خداست نه از آن مردم و قانون خدا باید اعمال شود نه قانون مورد خواست مردم. بدین ترتیب استخراج دموکراسی از این نظام فکری ممکن نیست. به اعتقاد این افراد اندیشه مدرن غرب پشت پا زدن به این ساحت الهی و ادعای خدایی انسان است. در این نگاه تمام جریان اصلاح طلبی تاثر و ارعاب از این اندیشه غلط غرب، نوعی انحراف از مسیر حاکمیت الله و افتادن در سراشیبی سقوط و انحطاط ارزیابی می شود.

آنچه در زندان برای عطریانفر و ابطحی و ... رخ داده ایمان آوردن به این نگاه به هستی، انسان و جامعه است. آنها احساس کرده اند که در مقابل خداوند، رب العالمین دچار نافرمانی شده اند و مرتکب گناه گشته اند و باید عذرخواهی کنند و توبه و جبران مافات. اینجاست که عطریانفر در دادگاه داد می زند که: ای مولا دستور بده تا اطاعت کنم. این اطاعت و سر سپردگی او را از این احساس گناه می رهاند.

4. این تبیین وقتی بهتر فهمیده می شود که برخی از تجربه های دوران زندان آنها را مرور کنیم. این افراد در دوران بازداشت، حداقل در روزهای اول و در فرط تنهایی برای گذراندن وقت، فقط کتابهای دینی، مشخصا قرآن و صحیفه سجادیه را در اختیار داشتند. حاکمیت به شکلهای مختلف برای القای تفکر و قرائت خاص خود از دین به این افراد تلاش می کرده است. به عنوان مثال از عطریان فر و ابطحی نقل شده است که در دوران بازداشت به این دو اطلاع داده اند که آنها به زودی فرصت صحبت با یک فرد معنوی را خواهند داشت. آنها را در یک فضای باز برده اند و از پشت یک پارچه سبز صدای فردی را شنیده اند که آنها را به معنویات دعوت می کرد. یک زندانی آزاد شده دیگری از "آقای دکتر"ی صحبت می کند که بازجوها وقتی بحث به یک سطح خاصی می رسید می گفتند این مطلب یا سوال را با "آقای دکتر" مطرح کنید. و "آقای دکتر" که خود را آشنا به فلسفه غرب و سنت اسلامی و مسائل روز نشان می داد تلاش می کرد با استناد به تئوری های مختلف فلسفی، عرفانی و سیاسی آنها را مجاب کند که حکومت اسلامی ایران بهترین نوع حکومت است و بازداشت شدگان دچار خطا و انحراف شده اند.

5.اینها نشان می دهد که حاکمیت هنوز به برتری اندیشه و تفکر خود اعتقاد دارد و مخالفان سیاسی را به عنوان افرادی که دچار "انحراف فکری" شده اند می خواهد "راهنمایی" کند. و ظاهرا در برخی موارد از جمله عطریان فر موفق بوده است. بازجوها در این سیستم اگر چه بخشی از کارشان تخلیه اطلاعات است ولی در برخی موارد القای این تفکر، قبولاندن این است که بازداشت شده دچار انحراف و خطا و گناه شده است و اعتراف او نه در برابر بندگان بلکه تسلیم در برابر ملکوت الهی است که نجات دنیا و آخرت را در پی دارد.

6.به نظر نگارنده حاکمیت در این تلقی خود خیلی هم به خطا نرفته و تا حدی هم موفق بوده است. این موفقیت علاوه بر قدرت تکنیکی، نشان دهنده قدرت نسبی عقلانیت ویژه این نظام هم است. به این معنی که این نظام فکری به عنوان یکی از پارادایمهای رقیب و منتقد پارادایم فکری- سیاسی سکولار- لیبرال مسلط بر جهان هنوز در دستگاه فکری انسان امروزی قابل فهم و پذیرش است. می توان این وضعیت را به کمک معرفت شناسی های پست مدرن هم فهمید. اگر با استفاده از نئوپراگماتیسم ریچارد رورتی معتقد باشیم که صدق و کذب یک نظام فکری در واقع همان مفید و مقبول یا مضر و غیر مقبول بودن آن در یک کانتکست است و ملاک این صدق و کذب هم اجماع علما هر زمانه است، می توان گفت که اگر چه وجودشناسی الهی سرور- بنده ای و تئوکراسی ملهم از آن در حوزه سیاست، در دوره معاصر قدرت اقناع سابق خود را از دست داده است ولی اینطور نیست که این پارادایم به کلی بدیهی البطلان شده باشد. این پارادایم برای انسانهای زیادی مقبولیت و مشروعیت ندارد ولی پارادایمی است که هنوز زنده است.

7- نوشته آقای نیکفر تحت عنوان الهیات شکنجه به درستی ریشه این رفتار و پدیده را در ایدئولوژی حاکمیت جستجو کرده است ولی علاوه بر نادرست بودن، ضعف و منسوخ بودن این ایدئولوژی را نیز مفروض گرفته است و اعترافات را شو تبلیغاتی دانسته است ولی به نظر نویسنده پارادایم دینی – معنوی فی نفسه سازگار است و هنوز هم قدرت اقناع دارد و برخی از اعترافات سیاسی مذکور هم نتیجه و شاهد این قدرت است.

8-

 برای من سوال است که این قدرت اقناع نسبی حاکمیت از کجا ناشی می شود؟ آیا از گرایش مذهبی و سنتی در انسان عموما و ایرانیان خصوصا که گویا روشنفکری دینی علیرغم ادعایش از ارضای آن ناتوان است؟

نوشته شده توسط حیدر شادی در 19:33 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388

اخلاق و سیاست

گزارش ونقد سخنرانی دکتر سروش در کلن

 

مقدمه

اگر چه رویکرد سروش به دین و اسلام و به عبارت دقیقتر بحث سنت و مدرنیته یکی از دغدغه های اصلی من در تقریبا 15 سال اخیر بوده است و نهایتا اندیشه های او بخشی از موضوع رساله دکترایم شد، ولی تا حالا او را از نزدیک ندیده بودم. شنبه 13 فوریه 2010 فرصت دیدار او در کلیسایی در آلمان دست داد. دو هفته پیش بود که یکی از دوستان که او هم دانشجوی دکترا در دانشگاه کلن است خبر این سخنرانی را داد. خوشحال از این تصادف، روز شنبه با گذر از میان انبوه جمعیت آلمانی که لباسهای مبدل پوشده و کارناوال را جشن می گرفتند به سمت کلیسای پروتستان روانه شدیم. جمعیت نسبتا زیادی آمده بودند. چند نفر از شرکت کنندگان را از ضیافت افطار ایرانیان در همین کلیسا می شناختم ولی بیشتر چهره ها جدید بودند. سخنرانی شهردار کلن، قرائت پیامهای عزت الله سحابی و احمد منتظری، نمایش فیلمی کوتاه از زندگی بازرگان و سخنانی از بزرگان در حق او و سخنان آقای منصوربیات زاده از برنامه های اول جلسه بود.

دکتر سروش به عنوان سخنران آخر جلسه با تشویق و کف حضار روی سن رفت. دکتر با عذر خواهی از اینکه به خاطر پادرد نمی تواند پشت تریبون و ایستاده سخن گوید به سخنرانی پر شعر خود شروع کرد. برخی مطالب مطرح شده در سخنرانی و چند نکته انتقادی:

 

نکات مهم سخنرانی دکتر سروش

1. یادی از دکتر فلاطوری. دکتر سخنان خود را با ذکر خیری از دکتر فلاطوری شروع کرد که برای سالهای طولانی در دانشگاه کلن در دپارتمان اسلام شناسی تدریس کرد و یکی از نمایندگان مهم و فعال اسلام در گفتگوی بین دینی در آلمان بود. سروش از دیدار خود با مرحوم فلاطوری در کلن یاد کرد و از مهیمان نوازی و خلق خوش او سخن به میان آورد و اضافه کرد که "من خود را پیرو او می دانم." دکتر فلاطوری دانش آموخته حوزه در حد اجتهاد بود و از سال 1953 تا 1997 در آلمان به تحصیل و تدریس پرداخت.

2. قرائت قرآن در کلیسا. دکتر به قرائت آیاتی از قرآن در ابتدای مراسم اشاره کرد. وی این را نشانه تولرانس و بلند نظری کلیسای پروتسنان دانست و وقوع این رخداد میمون در مساجد را آرزو کرد.

3. اخلاق و سیاست. دکتر سروش اخلاق را اساس زندگی و مهمترین فصل مشترک فرهنگها و ادیان مختلف معرفی کرد. از هانس کونگ، متلکم جنجال برانگیز کاتولیک آلمان، که همکلاس پاپ بندیکت شانزدهم بود ولی به خاطر آرای خاصی که در حوزه ادیان غیر مسیحی دارد و به نوعی به وحدت ادیان اعتقاد دارد مورد اعتراض واتیکان و نهایتا اخراج از کلیسای کاتولیک شد، یادی کرد که با تحقیق در ادیان مختلف منشور اخلاق جهانی را منتشر ساخت. یکی از اصول اخلاقی که هانس کونگ بر آن تاکید کرد اصل طلایی مشهور است که: هر آنچه بر خود می پسندی بر دیگران هم بپسند. دکتر، بازرگان و منتظری را از نمونه های بارز اهمیت دادن به اخلاق در سیاست و قربانی نکردن اخلاق در راه فعالیتهای سیاسی و قدرت دانست که هر دو به خاطر همین مسئله در طول عمر خود چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب مبارز و مخالف رژیمها بودند و هر دو بعد از انقلاب به خاطر این خصیصه از قدرت کنار کشیدند. دکتر سروش با نقد دیدگاهی که می گوید در سیاست اخلاق جایی ندارد گفت: برخی می گویند ماکیاولی واقعیتی را گفت که قبل از او کسی جرات بیان آن را نداشت و الا همیشه سیاست همین بوده است: بازی قدرت به هر روش و وسیله ای. وی گفت اصلا اینطور نیست و حتی لیبرالیسم که در غرب حاکم است هم به اصول اخلاقی خاصی در سیاست اعتقاد دارد.

4. حق طلبی: گفتمان جدید برای استبداد ستیزی. دکتر با اشاره به شروع فعالیت سیاسی بازرگان که بعد از کودتای 28 مرداد سال 1332 بود گفت: این زمان خیلی مایوس کننده و تیره و تار بود که مرحوم بازرگان را وادار به فعالیت سیاسی کرد. دکتر اشعار بلندی را از نادر نادرپور و اخوان ثالث در نشان دادن عمق این تیره و تاری قرائت کرد و بعد اضافه کرد که مهندس بازرگان ریشه مشکلات ما را در خوی استبداد ما ایرانیان می دانست و معتقد بود که مبارزه با این استبداد و زورگویی داخلی مقدم و مهمتر از مبارزه با استبداد خارجی و استکبار است (وجه تمایز نهضت آزادی و ملی- مذهبی ها). دکتر سروش در تایید عقیده بازرگان گفت: به همین خاطر اگر تا حالا استبدای را از اریکه قدرت پایین کشیده ایم استبدای دیگر و نو جایگذین آن شده است. استبداد پهلوی به جای استبداد قاجاری و استبداد دینی و ولایت فقیهی به جای استبداد پهلوی.

به نظر دکتر سروش برای اینکه دوباره به این دور باطل یعنی از بین بردن یک استبداد با استبدای دیگر دچار نشویم باید این بار نه با یک ایدئولوژی بلکه با تکیه بر مفهوم مبارک "حق" مبارزه کنیم. ما باید آن پارادایم تکلیف محوری که تا حال بر ذهنیت و سیاست و دین ما حاکم بوده کنار بگذاریم و به رسمیت شناختن و احترام گذاشتن به حق و حقوق دیگران روی بیاوریم.

در فرهنگ سیاسی ما، به نظر سروش، همیشه نوعی حس قیمومیت بوده است "ولی مگر مردم طفل هستند؟" سروش گفت با توجه به تکلیف محوری و ریشه دار بودن و وسعت فقه در فرهنگ اسلامی- ایرانی مردم ما استعداد بالایی برای قانون مداری دارند و این امری عزیز و مغتنم است لکن حضور حق در این فرهنگ بسیار کم رنگ است و ما باید فقه را لاغر کنیم و یا اینکه به آن حق تزریق کنیم. سپس سروش به خاطره ای مرتبط اشاره کرد که در یک سخنرانی در حضور ملکه هلند گفت: من هر وقت در غرب سخنرانی می کنم با توجه به افراط در حق طلبی در غرب و غیبت تکلیف و وظیفه در این فرهنگ از "تکالیف بشر" صحبت می کنم ولی وقتی در ایران صحبت می کنم برعکس، به خاطر فربهی تکلیف باید از حق و عزیزی آن صحبت کنم.

5. بحران اخلاقی غرب و نقش اخلاقی دین. سروش در این بخش از سخنانش به نقد فرهنگ فعلی غرب پرداخت تا رکن "دینی" عنوان هویتی خود "روشنفکر دینی" را اثبات کند. به نظر سروش در غرب به نام حق به اخلاق تجاوز می شود. وی همجنس گرایی و سکس با محارم را نمونه هایی از این مشکل ذکر کرد. به نظر سروش در فقدان دین به عنوان منبعی که مرزهای روشن و خاص دارد نوعی آشوب و خائوس در اخلاق و زندگی پیش می آید. وی گفت بدون دین چگونه می توان یک فرد را از ادعایش برای همجنس بازی و یا سکس با محارم بازداشت. این حق طلبی تا کجا می تواند پیش برود؟ مرز آن کجاست؟ به نظر سروش دین منبع خوبی برای تعریف و تبیین این مرزهاست. وی با ذکر این "فقدان مرز" به عنوان یک نقطه ضعف لیبرالیسم گفت: در غرب دیگر چیزی به نام پرهیزکاری و تقوا معنی ندارد. دیگر امکان رذیلت نامیدن یک صفت نفسانی یا کردار از بین رفته است، دیگر کسی نمی تواند از بیماری اخلاقی صحبت کند. حداکثر از اختلال روانی صحبت می کنند و این خطر بزرگی برای بشریت است.

6. نقد سکولاریسم. سروش در بخش دیگری از سخنان خود به رابطه دین و سیاست پرداخت. وی با ذکر دین به عنوان منبع انگیزش بازرگان برای فعالیت سیاسی از ایده جدایی دین از سیاست انتقاد کرد. به نظر سروش سرچشمه گرفتن اخلاق بخش مهمی از مردم از دین دلیل دیگری برای بطلان ایده جدایی دین از سیاست است. سروش اضافه کرد که دین مثل خاکی می ماند که استعداد رویش محصولات مختلف خوب و بد را دارد. همانطور که استبداد دینی ممکن است، دموکراسی دینی هم مقدور می باشد. به نظر سروش فرهنگ ایرانی خاکی است که برای رویش محصولات دینی مستعد است و ما باید همیشه برای کاشت و برداشت محصولات مثبت دینی و جلوگیری از رشد محصولات منفی دینی در این خاک تلاش کنیم. وی بحثهای مدافع سکولاریسم در ایران را خام و نوعی ساده انگاری توصیف کرد که منجر به آشوب اجتماعی می شود.

 

نکات انتقادی:

1.نکته انتقادی اول درباره دیدگاه سروش در خصوص اخلاق و سیاست و تجلیل وی از رفتار سیاسی اخلاق مدار بازرگان و منتظری است. برخی بر این باورند که سیاست عرصه اخلاق به معنای عمومی و سنتی کلمه نیست. همانطور که سیاست از دین جدا است از اخلاق هم باید جدا دانسته شود. در حوزه سیاست نیز حداکثر به نوعی اخلاق حرفه ای اعتقاد دارند، مثل اخلاق پزشکی و یا اخلاق پژوهش که بیشتر صبغه حقوقی و قانونی دارد تا ارزشهای بنیادین معنوی. استناد دکتر سروش به لیبرالیسم به مثابه تئوری سیاسی حاکم در غرب برای اثبات ضرورت اخلاق در سیاست شاید از سر سهو و یا به تناسب مخاطب عمومی او باشد. چون اکنون در تئوریهای سیاسی و مخصوصا روابط بین الملل جریان قوی و غالب نه لیبرالیسم بلکه رئالیسم و یا نئورئالیسم است که به نوعی دیدگاههای ماکیاولی را قبول دارند. الان می شود دید که چگونه در غرب اخلاق از آن معنای سنتی و کلاسیک خود پوست می اندازد و مخصوصا در حوزه های عمومی و اجتماعی مثل سیاست صرفا به مثابه مواد آئین نامه ای فهمیده می شود. همان اخلاق حرفه ای که بدان اشاره کردم. دیگر در جامعه غرب کسی از یک سیاستمدار انتظار ندارد که انسان متخلق باشد مثلا دارای فضایل اخلاقی خیرخواهی، عفت، تواضع، و... باشد. مهم آن است که سیاستمدار وظایف خود را بداند و آنها را به انجام رساند. در کار حرفه ای خود موفق شود.

بنابراین ما نمی توانیم بازرگان و منتظری را صرفا به خاطر اخلاقی بودنشان سیاستمداران خوبی بدانیم. شاید یکی بتواند آنها را به خاطر "شهروند" با فضیلت تحسین کند ولی نه بعنوان "سیاست مدار" متخلق. حتی ممکن است یکی آنها را به خاطر لحاظ برخی عناصر اخلاق سنتی و سوزاندن برخی فرصتهای سیاسی جامعه ایرانی و به عبارت دیگر عدم سیاست ورزی حرفه ای مورد سرزنش قرار دهد.

شاید بشود استدلال کرد که جامعه ایران باید نگاه حرفه ای به سیاست را شروع کند. دیگر زمان فعالیت سیاسی به نام و بهانه ایده آلها و ایدئولوژیها به پایان رسیده است. سیاست هم مثل مهندسی و پزشکی و حسابداری و جوشکاری و بقالی یک حرفه است با قوانین و قواعد خاص خود.

2. حاشیه دوم مربوط به دفاع سروش از نوعی دموکراسی دینی است. این سخن در تعارض با دفاع او از سکولاریسم سیاسی است. وی در صحبتهای اخیرش از جمله در مصاحبه با روزآنلاین با تمییز سکولاریسم سیاسی از سکولاریسم فلسفی، سکولاریسم سیاسی را می پذیرد. عجیب آنکه وی در همان مصاحبه با رد جدایی دین از سیاست از نوعی دموکراسی دینی صحبت می کند. البته گویا به خاطر همین ناهمخوانی است که از آن به دموکراسی مومنان یا مسلمانان تعبیر می کند و می گوید که: هیچ تفاوتی بین دموکراسی دینی و غیر دینی وجود ندارد. ولی باز اضافه می کند که در دموکراسی دینی مومنان حکومت می کنند(ملحدان حق حکومت ندارند؟) و قوانینی بر خلاف اصول مسلم دینی تصویب نمی شود.

3. حاشیه سوم نقد خلط اخلاق، دین و سیاست در صحبتهای سروش است. سروش از یک طرف در مباحث تئوریک (مقاله ذاتی و عرضی) بر استقلال اخلاق از دین تصریح می کند و از طرف دیگر بر نیاز به دین برای تعریف معیارهای روشن اخلاقی تاکید می کند (در همین سخنرانی). وقتی از این تعارض پرسیده می شود جواب می دهد که: در مقام عمل، دین پشتوانه اخلاق بیشتر مردمان است. ولی "تعریف معیارهای روشن اخلاقی" بحث تئوریک است و نیاز به دین برای دستیابی به معیارهای اخلاقی تلویحا عدم کفایت عقل در داشتن یک نظام اخلاقی کارا را بیان می کند.

 

نتیجه گیری

علیرغم اهمیت بنیادینی که سروش برای جریان روشنفکری و دموکراسی خواهی جامعه ایرانی و اسلامی داشته و دارد، در اندیشه او تعارض و ابهام شدیدی وجود دارد. اگر چه بخشی از این ابهام ناشی از نقش میانجی او است؛ میانجی بین سنت و مدرنیه که دارای مبانی وجودی و معرفتی متفاوتی هستند، و همینطور ممکن است او با این سخنان می خواهد بخشی از جامعه را که به خاطر تعلق خاطرهای دینی و انقلابی هنوز به جنبش سبز نپیوسته اند به همراهی با جنبش تشویق کند و یا همراهی بخشی از جنبش سبز را که هنوز تعلق خاطرهای دینی و انقلابی دارند سست نکند، ولی این ابهامها و عدم "بصیرت در نظر" ممکن است "شجاعت در عمل" را دچار مشکل کند و یا تجربه تلخ "در آمدن از چاله و افتادن در چاه" را تکرار کند.

نوشته شده توسط حیدر شادی در 18:9 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388

دکتر سروش در کلن

دکتر سروش این روزها در کلن هستند. البته نه برای شرکت در کارناوال کلن بلکه برای سخنرانی در مراسم بزرگداشت مهندس بازرگان و ایت الله منتظری که دیشب در یک کلیسای پروتستان برگزار شد. موضوع سخنرانی دیشب دکتر "اخلاق و سیاست" بود، لابد به معنای تلقی دو بزرگوار مرحوم  به عنوان سیاسیون اخلاقی.

جمعیت نسبتا زیادی آمده بودند و حرف آخر دکتر هم آن بود که فعالیت سیاسی ایرانیان برای دستیابی به یک حکومت دموکراتیک باید بر محوریت "حق" باشد.!؟

امروز عصر قرار شده با هم قهوه ای بخوریم و درباره رساله من ،که بخشی از موضوعش افکار حضرت ایشان است، گپی بزنیم.

به یاد عنوان مصاحبه دکتر سروش با خجسته رحیمی افتادم: "دریغا که مجال قهوه خوردن با پوپر از دست رفت"

گزارش هر دو جلسه موضوع پست بعدی خواهد بود.

نوشته شده توسط حیدر شادی در 14:58 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه شانزدهم دی 1388

عدس؛ غذای آسمانی

فقر زیبایی شناختی روشنفکری دینی

حسین، هم اتاقی ام، امروز صبح عدسی پخته بود. وقتی سر میز، عدسی گرم را می خوردیم اندر کمالات آن سخن سر داد که برای سلامتی خوب است و مخصوصا آهن هم دارد. من با لحن تایید اضافه کردم: در قرآن هم ذکر شده است وغذای آسمانی است. همان غذایی که خداوند به بنی اسرائیل فرستاد. این کلمات و تصورات همراه با گرمای مطبوع عدسی حس زیبا و خاصی در من ایجاد کرد. مخصوصا در این هوای سرد و زمستانی آلمان غنیمتی است این لحظه ها. داشتم به قول معروف برای خودم حال می کردم که حسین پوزخند زنان گفت: چه ربطی داره؟ ذکر آن در قرآن به خاطر این بوده که بنی اسرائیل عدسی را دوست داشتند یا آن غذای معمول آن قوم و روزگار بوده نه اینکه آن الزاما غذای خوب و مقدسی است. حسین به طایفه روشنفکران دینی تعلق دارد و به تفسیر تاریخی قرآن اعتقاد. از خیر لذت و آهن عدسی گذشته و به حسین حمله کردم به عنوان نماینده روشنفکران دینی که شما دین را از زیبایی و معنویت خالی می کنید ولی در عین حال قید و بندهای دست و پا گیر آن را حفظ می کنید خسر الدنیا و الاخره هستید. نه مثل مدرنیستها سبکبالی و رهایی از زنجیرهای سنت و احساس گناه را تجربه می کنید و نه مثل سنتی ها از لطافت و معنویت سنت حظی می برید. معلق بین سنت و مدرنیسم، جامع مشکلات هر دو و محروم از حسنات آنها.

حسین شروع کرد به ذکر استدلالهای گوناگون از هرمنیوتیک گرفته تا فلسفه علم؛ از سروش گرفته تا حامد ابوزید که بابا مثل آفتاب روشن است که مطالب زیادی در قرآن از همین من و سلوی برای بنی اسرائیل گرفته تا حوری و غلمان بهشت و جواز کتک زدن زنان و ... رنگی است که کلام خدا از شبه جزیره عرب به خود دارد نه بیشتر.

خیلی تعجب کردم که حسین این استدلال را برای من طرح کرد چون می داند که رساله دکترای من درباره همین موضوع است و من همین هفته پیش تئوری بسط تجربه نبوی سروش را در یک سمینار ارائه کردم. گفتم این مثل افتاب روشن است و کسی داعیه و قدرت انکار خورشید را ندارد. من نمی خواهم بگویم که آنچه در قرآن آمده کلمه به کلمه از آن خداست. اصلا با ماهیت و صدق و کذب آن کاری ندارم. معلوم است که ذکر تین و زیتون و عدس موضوعیت ندارد. ولی من حیفم می اید که این حسها و تصورها و تصویرها را که به رنگ و غنا و ظرافت زیبایی شناسی ما می افزاید، از جامعه و فرهنگمان حذف کنیم. آیا نمی شود رویکردی به سنت داشت که درعین حفظ بعد زیبایی شناختی و حسی آن بخش باوری و متافیزیکی آن را حذف کند؟ مهمترین میراث سنت برای ما به نظر من همین بخش زیبایی شناختی آن است ،که بی ضرر هم است، نه بخش اعتقادی و حتی اخلاقی آن. برای اینکه منظورم را از بعد زیبایی شناختی سنت رسانده باشم یک مثال می آورم؛ تصور کنید که یک خانواده در یکی از روستاهای ایران دارند صبحانه می خورند. پدر و مادر هستند و بچه های قدو نیم قد هم دور سفره نشسته اند و منتظر اینکه مادر غذا را بکشد. آنها در حالیکه این انتظار مطبوع را تجربه می کنند و حرارت عدس گرم را حس می کنند پدر با نگاه محبت آمیز به بچه ها می گوید: عدس غذای آسمانی است. در قرآن هم ذکر شده است. می دانید این کلمات چه تصویری را بر ذهن کودک حک می کند! این مفهوم با روح و روان کودکان عجین می شود و طبیعتا حس خوبی پیدا می کنند. این تصویر می تواند الهام بخش یک تابلو نقاشی هنرمند مسلمان هم باشد که در چنین خانه ای کودک در حالیکه عدس می خورد در یک فضای معنوی تصور می کند که عدسی های نورانی دانه دانه از آسمان توی بشقاب او می ریزند. این همان زیبایی شناسی سنت است که به نظر من بسیار عزیز است و روشنفکران دینی و رفورمیستها آنها را نادیده می گیرند. دین را از آنها تهی می کنند بدون اینکه به جای آن چیزی جایگزین کنند.

از این مقدمه طولانی می خواهم یک ایده نتیجه بگیرم آنهم رویکردی خاص به دین از جمله اسلام است. اسلام به مثابه فرهنگ نه دین. آیا می توان اسلام را به عنوان یک پدیده فرهنگی که انسانهای زیادی در طول تاریخ از آن تغذیه کرده اند و آن را تغذیه کرده اند، عزیز داشت؟ پدیده ای که در این تاریخ طولانی و پر فراز و نشیب شکل گرفته و شکل داده است؛ مجموعه تصویرهایی از فروریختن عدس از آسمان در بشقاب یک کودک گرفته تا دادن دون به کبوترهای یک امامزاده، از کاشیکاریهای مسجد گرفته تا دادن احسان در عاشورا و .... ویژگی این رویکرد رهایی از قید و بندهای اعتقادی و اخلاقی سنت است از اعتقاد به یک خدای قادر و صاحب اراده در آن بالا تا ممنوعیت گوش دادن به موسیقی غنا دار گرفته تا نوشیدن شراب و ...

مسئله و ارزیابی آن در قالب چند نکته:

1- رویکرد مدرن به دین از نوع روشنفکری دینی، که سعی می کند با تفسیر تاریخی متن مقدس و گاها کل دین را در شرایط مدرن قابل فهمتر و عملی تر کند، شاید برخی معضلات تئوریک و کلامی و مشکلات عملی را حل کند ولی خود نقاط ضعفهایی دارد. یکی از آنها همین که دین را با زمینی کردن از جنبه های لطیف و زیبایی شناختی اش تهی می کند و در عین حال قید و بندهای اعتقادی و اخلاقی آن از خدا گرفته تا معاد و شرب شراب و ... را حفظ می کند.

این گروه در عین حال که به خاطر حفظ بخش اعظم وجودشناسی و معرفت شناسی و سیستم ارزشی سنت  آن حس سبکبالی و رهایی و آزادی مدرن را به دست نمی آورند از معدود حسنات سنت یعنی نگاه لطیف به زندگی هم محروم می شوند.

2- در مقابل این رویکر می توان از رویکرد دیگری به نام "اسلام به مثابه فرهنگ" صحبت کرد که اسلام را مستقل از ریشه های آنتولوژیک و معرفت شناختی و جهان شناختی و ارزشی آن می فهمد؛ به مثابه یک پدیده فرهنگی و انسانی که موثر در سبک زندگی، شخصیت و زیبایی شناسی ما بوده و ما می توانیم به جای نفرت از آن، طلاق آن و ... به آن از بعد زیبایی شناسی نزدیک بشویم.

3- این رویکر مدرنیسم و سکولاریسم کلاسیک نیست که دین و سنت را به مثابه امری بی ارزش و یا حتی مضر و  مانع توسعه کنار می گذارد و با آن مبارزه می کند. این رویکرد سنت گرایی هم نیست که دین را با نظام وجودشناسی و کیهان شناسی و معرفت شناسی و ارزشی آن حفظ می کند اگر چه سنتگرایی توجه جدی به بعد زیبایی شناسی سنت هم دارد. این رویکرد رفورمیسم و یا روشنفکری دینی هم نیست که نظام وجود شناسی و معرفت شناسی و ارزشی دین را کم و بیش حفظ می کند و لی جهان شناسی و جامعه شناسی و سیاسی آن را حذف می کند. طبیعتا این رویکرد رویکرد بنیادگرایی هم نیست که وجودشناسی و معرفت شناسی و سیستمهای ارزشی و اجتماعی و سیاسی دین را حفظ می کند و به تبع زیبایی شناسی در درجه پایینتر قرار می گیرد.

4- آنچه گفته شد صرفا بیان یک احساس است آنهم از نوع خامش! ممکن است برخی آن را یک شترگاوپلنگی بدانند که محصول یک ذهن مدرن گشته ولی هنوز در دام سنت مانده است که وجه التقاطی و تناقض و ناسازگاریهایش به مراتب بیشتر از روشنفکری دینی است. ممکن است آن به مثابه آخرین تلاشها برای حفظ سنت در حال احتضار باشد که سنتی ها چنان احساس ضعف و زبونی می کنند که به حفظ یک جنبه کوچک یعنی زیبایی شناسی آن رضایت داده اند. ممکن است این ایده یک احساس فردی که ریشه در تجربه های آن فرد دارد و قابل تعمیم نیست تلقی شود. و البته که ممکن است هم این ایده نطفه یک رویکرد جدید باشد.

نوشته شده توسط حیدر شادی در 21:41 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه ششم آبان 1388

جریان سنتگرایی و مدرنیست در جهان اسلام

در حاشیه سفر اخیر سید حسین نصر به ترکیه

 

1- سید حسین نصر نامی آشنا در بین طبقه تحصیلکرده و روشنفکر جمعیت دیندار ترکیه است. تمام آثار وی به ترکی ترجمه شده است و او به طور مکرر برای ایراد سخنرانی به ترکیه دعوت می شود. در آخرین مورد وی در 14 اکتبر- 22 مهر- به دعوت احمد داوود اوغلو وزیر امور خارجه ترکیه و از اعضای پرنفوذ حزب حاکم، حزب عدالت و توسعه، در بنیاد علوم و هنر استانبول با عنوان  "از قرن بیستم چه آموختیم و برای قرن بیست و یکم چه چیزی باید بدانیم؟" سخنرانی کرد. (1) 

    ابراهیم کالین دانشجوی ترک نصر در دانشگاه جورج واشنگتن که اکنون استاد دانشگاههای ترکیه و مشاور ارشد رجب طیب اردوغان است در سخنان مقدماتی خود در جلسه سخنرانی دکتر نصر، ضمن تجلیل از مقام علمی و معنوی استادش به اختصار به بررسی حضور سید حسین نصر در ترکیه پرداخت. وی با اشاره به سخنرانی سید حسین نصر در دهه هشتاد در دانشکده ادبیات دانشگاه استانبول وی را نعمتی برای جامعه معاصر ترکیه دانست. دکتر نصر نیز در ابتدای سخنان خود ضمن تشکر از داوود اوغلو به خاطر دعوت به سخنرانی، از ترکیه به عنوان وطن دوم خود نام برد.

 

2- به نظر می رسد سید حسین نصر یکی از منابع تئوریک حزب عدالت توسعه و همینطور جریان اسلامگرای کنونی در ترکیه است. این وضعیت به مثابه یک پدیده فرهنگی و فکری در خور تامل است. اهمیت این مسئله وقتی روشنتر می شود که بدانیم قبل از سید حسین نصر، دکتر شریعتی، نیز تمام آثارش به ترکی ترجمه شد و به عنوان ایدئولوگ برخی از گروههای اسلامی در دهه 80 مورد توجه قرار گرفت. گذر جامعه مسلمان ترکیه از شریعتی به نصر یک ویژگی دیگر هم دارد و آن عدم توجه کافی به دکتر سروش روشنفکر مدرنیست ایرانی است که در ایران بیشتر به عنوان رقیب نصر تلقی می شود.

     در این نوشته کوتاه ضمن توصیف این پدیده یعنی ظهور و افول ایدئولوگهای ایرانی در بین گروههای اسلامی ترکیه- این کار به معنی انکار تاثیر و اهمیت اندیشمندان بومی ترکیه و یا غیر ایرانی در ترکیه نیست-  در صدد پاسخ به سوالات زیر خواهیم آمد: چرا روشنفکران ایرانی در ترکیه مخاطب دارند؟ چرا سید حسین نصر در ترکیه جدی گرفته می شود ولی در کشور خود ایران این قدر تاثیر گذار نبوده است؟ چرا در حالیکه روشنفکران دینی ایران از "گذر از شریعتی" صحبت می کنند هنوز شریعتی در ترکیه خوانده می شود؟ چرا سروش، که در داخل ایران موثرترین اندیشمند تلقی می شود، در بین گروههای اسلامی ترکیه مخاطب زیادی ندارد؟ آیا جامعه اسلامی ترکیه همانطور که گذر از شریعتی به نصر را تجربه می کند، گذر از نصر به سروش را هم تجربه خواهد کرد؟

 

3- چنانکه گفته شد تمام آثار دکتر نصر به ترکی ترجمه شده است و به قول دکتر کالین آثار دکتر نصر بیشتر از همه زبانهای دیگر به ترکی ترجمه شده است. حتی برخی از آثار دکتر نصر که عموما به انگلیسی نوشته شده اند، به فارسی، زبان اصلی خود نویسنده، ترجمه نشده اند. زبان عربی، زبان اصلی جهان اسلام، هم مقصد مهمی برای آثار نصر نبوده است. این می تواند به خاطر اتفاق و تصادف باشد، مثلا داشتن دانشجویان و علاقمندان ترک فعال، ولی می تواند همینطور معلول تناسخ اندیشه نصر با سنت اسلامی ترکیه که تصوف است باشد. علت دیگر خوانده شدن متفکران ایرانی در ترکیه می تواند خلا اندیشه دینی در ترکیه باشد. ترکیه در دوره معاصر، علیرغم موفقیتهای اجتماعی و سیاسی، در حوزه فکری مخصوصا فکر اسلامی خیلی مولد نبوده است. وقتی از اندیشمندان معاصر جهان اسلام، مخصوصا اندیشمندان رفورمیست، صحبت می شود به سختی می توان از ترکیه در این فضا نماینده ای دید.

 

4- ولی چرا درحالیکه شریعتی و نصر در ترکیه به ایدئولوگ تبدیل می شوند دکتر سروش، پدر معنوی جنبش اصلاحات در ایران، در ترکیه جدی گرفته نمی شود؟ درحالیکه تمام آثار شریعتی و نصر به ترکی ترجمه شده اند و حتی مجموعه آثار شریعتی در23 جلد مجددا در 2009 به چاپ رسید از دکتر سروش فقط یک کتاب "نهاد ناآرام جهان" به ترکی چاپ شده است. کتابی کوچک که به دوره فکری اولیه سروش تعلق دارد. علت اینکه دکتر سروش در جامعه ترکیه مورد استقبال قرار نمی گیرد چیست؟

    به نظر نویسنده علت این امر به تفاوت شرایط تاریخی و سیاسی روشنفکران ایرانی نامبرده بر می گردد. نصر و شریعتی محصول فضای سکولار قبل از انقلاب اسلامی ایران بوده اند ولی سروش محصول فضای اسلام سیاسی بعد از انقلاب اسلامی است. تفاوت این دو فضا در آن است که شریعتی و نصر دغدغه حفظ سنت در مقابل سکولاریزاسیون رادیکال را داشتند و دارند (البته هر کدام به روش متفاوت خود؛ شریعتی انقلابی بود و نصر سنت گرا) ولی دغدغه سروش حفظ توامان حقوق طبیعی انسان و سنت در مقابل رادیکالیسم اسلامی است.

    موقعیت روشنفکران مسلمانان ترکیه به موقعیت شریعتی و نصر نزدیکتر است تا سروش. آنها هم دغدغه حفظ سنت در مقابل سیستم سکولار را دارند. ترکیه هنوز اسلام سیاسی را تجربه نکرده است که به سروش به عنوان ترسیم کننده مجدد مرزهای سنت برای حفظ سنت از رادیکالیسم و محافظت از حقوق طبیعی انسان نیاز داشته باشد. بنابراین ترکیه شرایط سیاسی و تاریخی متفاوتی دارد. اگر حزب عدالت و توسعه در آینده بخواهد استفاده حداکثری از سنت بکند و تمامیت خواه شود و یا تئوری سنت گرایی نتواند سیستم سیاسی تابع خود را در طی مسیر توسعه همراهی کند آنوقت ممکن است بخشی از جامعه مسلمان ترک به سراغ سروش بیایند. شاید آن موقع برخی از گروههای مسلمان ترکیه، گذر از نصر به سروش را تجربه خواهد کرد.



- برای متن ترکی و فارسی گزارش این سخنرانی به ترتیب به سایتهای زیر مراجعه شود:

http://www.dunyabizim.com/news_detail.php?id=2054

http://www.iranbalkan.com/site/index.php?mod=article&cat=گزارش&article=2634[i]

نوشته شده توسط حیدر شادی در 1:18 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیستم مرداد 1388

سفر ایتالیا

علی پولو (برادر مارکو پولو)


19 جولای 2009

در دوسالی که آلمان آمده ام به غیر از هلند به کشور دیگر اروپایی سفر نداشته ام. هلند هم مربوط به حوزه فرهنگی ژرمن است بنابراین من همیشه درباره غرب و اروپا با همان شناختم از ملت ژرمن قضاوت کرده ام. از کشورهای اروپای شرقی که بگذریم می گویند متفاوتترین کشور اروپایی ایتالیاست. الان دلم هوای جنوب کرده است؛ سرزمینهای آفتابی و گرم ملتهای رومان. از 19 تا 25 جولای با سالیم دانشجوی ترکیه ای می ریم ایتالیا. البته شمال ایتالیا که گفته می شود با جنوب آن تفاوت فاحش دارد و بیشتر به فرهنگ اروپای مرکزی نزدیک است تا اروپای جنوبی. تا جایی که کشمکشهای جدایی طلبانه هم بین این دو بوده است. بریم ببینیم سنیورهای محترم و سنیوراهای محترمه چی کار می کنند. شهرهای زیارتی عبارتند از: بلونیا، فلورانس، ونیز و ورونا. این را هم گفته باشم که بلیط رفت و برگشت ما از فرانکفورت به بلونیا فقط 20 یورو است. چند ساله که در مسیرهای اروپایی خطوط هوایی ارزان قیمت ایجاد شده. یک دوستی با ده یورو بلیط رفت و برگشت پرواز کلن- رم را خریده بود. اومدین این طرفها از این امکان بی بهره نمانید.

 

بلونیا- ایتالیا

امروز ساعت 5 بعداز ظهر رسیدیم به بولنیا شهری در شمال ایتالیا. بیش از آنکه فکرش را می کردم ایتالیا به خاورمیانه شبیه است. هوا، چهرها و رفتار مردم و ... به همین خاطر با آنها احساس سمپاتی بیشتری نسبت به آلمانی ها دارم. آن دیسپلین و به تبع، آن خشکیت آلمانی اینجا نیست. امروز قدمی در شهر زدیم ، پیتزایی خوردیم و عکسی گرفتیم. الان آمده ایم هتل. هتل را برای یک شب رزرو کرده ایم ولی آنقدر راحت و زیبا است که وسوسه شده ایم یک شب دیگر تمدید کنیم. هتل 3 ستاره شبی فقط 18 یورو.

 

 

20 جولای 2009

بلونیا

روز دوم ایتالیا باز هم در بولونیای زیبا. صبح رفتیم دانشگاه و بعد هم گشتی در شهر. خوردن اولین اسپاگتی اوریجینال و خرید میوه و نوشیدنی از مغازه پاکستانی و .... فردا راهی فلورانس هستیم ... چیزی که امروز توجهمان را جلب کرد تعطیلی مغازه ها از ساعت 1 تا 4 بعد از ظهر است. که علتش هم روشن است: گرما. یادم می آید موسس و مدیر شرکت دوو در کتاب "سنگفرش هر خیابان از طلاست" می گوید به نظر او یکی از دلایل عقب ماندگی ایتالیا نسبت به سایر کشورهای اروپایی خواب نیم ظهری آنهاست. می توان این حرف را با کمی حک و اصلاح گفت: یکی از علل عقب ماندگی ایتالیا گرمی هوای آن است که مردم مجبور می شوند وسط روز مدتی را تعطیل کنند و بخوابند و کلا گرما آنها را تنبل کرده است. البته قضیه به این سادگی نیست. اگر اینطور باشد پس چگونه بیشتر تمدنهای باستان از مصر گرفته تا هند و بین النهرین و یونان در مناطق گرمسیر بوده است؟

 

21 جولای 2009

فلورانس

روز سوم سفر ایتالیا بسیار پر ماجرا بود. سالم با تاخیر از هتل حرکت کرد و بدون بلیط سوار قطار شد و به یمن خارجی بودن از جریمه 50 یورویی گریخت. یک ایستگاه زودتر از ایستگاه اصلی فلورانس پیاده شدیم و همین که سوار اتوبوس به سمت مرکز شهر شدیم قبل از آنکه ما بفهمیم چی به چیه کنترل کننده های بلیط از راه رسیدند ولی بحمد الله آن هم به خیر گذشت. بعد از دو ساعت سوار شدن به اتوبوسهای اشتباهی بالاخره به هتل مورد نظر رسیدیم ولی کاشف به عمل آمد که آنجا یک آپارتمان خالی با 4-5 اتاق است و ما که با قیمت کمتر توی بلونیا توی هتل 3 ستاره ای بودیم شوکه شدیم و حسابی حالمان گرفته شد. اینجا ایتالیاست و از این چیزها اتفاق می افتد. ولی همچنان سفر می سفرد و هیجان و زیباییهاش به دردسرهایش می چربد. فردا عازم ونیز هستیم و میهمان ماسیمو خواهیم بود که از طریق سایت "میزبان یابی"couch surfing آشنا شده ایم و به شرط کشتی گرفتن با یک مکزیکی  و یک انگلیسی ما را میهمان خواهد کرد! باید آدم جالبی باشه. تا ببینیم چی می شه. به قول سالم به خاطر 20 یورو ... به خطر خواهد افتاد.

  

22 جولای 2009

فلورانس

صبح فلورانسی من. باید حرکت کنیم به طرف ونیز. فلورانس نسبت به بلونیا زیباتر است و همینطور آثار تاریخی عظیمتر و باشکوهتری دارد. کلیسای جامع با آن معماری و رنگ آمیزی عجیبش بسیار جلب توجه می کند و همینطور مجسمه های اطرافش که کپی کارهای میکل آنژ است. گویا در فلورانس ایرانیان زیادی هستند و یکی دو روز گذشته تظاهراتی در حمایت از جنبش سبز داشته اند. یک ایرانی می گفت که قرار است شیرین عبادی در کنار مجسمه داود در اعتراض به سرکوب اعتراضات مردم در ایران سخنرانی کند. اینجا هم مثل بلونیا پر است از پاکستانی و بنگلادشی که صنعت دونر یا کباب ترکی را به دست گرفته اند. توی یک رستوران عربی به اصطلاح آنها شاوورما خوردیم و واقعا لذیذ بود.

 

23 جولای 2009

ونیز

دیروز ساعت 5 عصر رسیدیم به ایستگاه مستره. باید حدود ساعت 6 خونه ماسیمو می بودیم برای کشتی گرفتن. واقعا از عجایب روزگار است که کسی بیاید ونیز و به جای سوار شدن بر قایقها و گشت و گذار در خیابانهای آبی، کشتی بگیرد. ساعت 6 رسیدیم خونه ماسیمو. کله تراشیده از ته، حدود 40 ساله، شکم گنده و خندان و گشاده رو. داخل که رفتیم دانشجوی مکزیکی هم آنجا بود. نوشیدنی خنکی خوردیم و رفتیم که کشتی بگیریم. گفتم سالیم نماینده خاورمیانه است و این دو به جان هم افتادند. ماسیمو بعد از اولین دور شروع کرد به نقد تلخ روانی سالم که اعتماد به نفس ندارد و ... و الا علیرغم تفاوت وزن و قد، سالیم می تونست اون رو زمین بزنه. سالیم و کلاسیو کشتی گرفتند و ماسیمو عکس گرفت و من هم تماشا کردم. سالیم طفلکی بیشتر اون زیر زیرها بود. ساعت 9 قرار شد بریم شام بخوریم و بعد کلاسیو را به ایستگاه راه آهن برده و فلیپ دانشجوی انگلیسی و سارا دانشجوی آمریکایی را بیاریم. هر دو در دانشگاه ادینبورگ درس می خواندند. رسیدیم خانه گپی زدیم و بعد هم خواب که برای کشتی فردا آماده بشیم. صبح صبحانه مختصری خوردیم. سارا که از کشتی معاف بود رفت شهر و ما افتادیم به جان هم. فلیپ باز وزنش بیشتر بود و قدش بلندتر ولی ما هم همیشه اون زیر نمی موندیمJ

امروز ظهر بالاخره ماسیمو ما را ول کرد و ساعت 3 خودمان را رساندیم مرکز شهر ونیز که تا ساعت 6 که با قطار به طرف ورونا حرکت می کنیم توی شهر گشتی بزنیم. ونیز یک جزیره است آنهم جزیره ای که کانالهای آب در تمام آن مثل رگهای یک بدن جریان دارد. کانالهایی که تویشان قایقهای مسافربری و باربری رفت و آمد دارند. این شهر از آن شهرهایی است که گویا تمام مردمانش تو صنعت توریسم هستند.

ساعت 8 رسیدیم ورونا و الان که ساعت 10 باشد توی هوستل یا میهمانخانه هستیم. این هوستل در اصل یک قصر بوده که الان تغییر کاربری داده.

 

24 جولای 2009

ورونا

ساعت 10 از هوستل زدیم آمدیم بیرون. چمدانهایمان را به اضافه 8 یورو دادیم به بخش امانات ایستگاه راه آهن و الان تا ساعت 10 شب وقت داریم که وروناگردی کنیم. کارمان در این شهر آسانتر است چون از ساعت 1 به بعد الیزا، دانشجوی علوم اجتماعی اهل ورونا که یک ترم در دانشگاه ما در آلمان دانشجوی میهمان بود راهنمای ما خواهد بود.

الیزا ما را به دو جا برد: "ارنا" یا استادیوم باستانی که در روم باستان برای جنگ گلادیوتورها به کار می رفت، خانه ژولیت و رومئو که گویا شکسپیر نمایش خود را از آنها الهام گرفته است. خانه ژولیت شده زیارتگاه عشاق. در دیوارهای ورودی آن پارچه بزرگ کتان چسبانده اند و زائران عشاق اسم محبوبشان را روی آن می نویسند.

 

27 جولای 2009

سفر ایتالیا تمام شد. اولین سفرم به یک کشور جنوب اروپا و متفاوت از ملت جرمن. با شباهتهای زیاد به اهالی خاورمیانه و تفاوتهای روشن با ملت شمال اروپا. مردم مهربانتر، بازتر، ولی بی نظمتر و .... باز هم سوال همیشگی رابطه آب و هوا و فرهنگ. 

نوشته شده توسط حیدر شادی در 3:7 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی و یکم تیر 1388

Salute di Italia

سلام از ایتالیا

روز سوم سفر یک هفته ای ایتالیا مسافر میکل آنژ در فلورانس هستم. فردا می رویم ونیز، شهر روی دریا که تاجرش را شکسپیر مشهور کرد. و سفرنامه کل ماجرا را امیدوارم بعد از بازگشت به آلمان آپ کنم. این سفر اولین برخورد مستقیم من با جنوب اروپا است و تفاوتهای جالب آن با شمال اروپا خواندنی خواهند بود احتمالا!

چاو (بای)

نوشته شده توسط حیدر شادی در 4:23 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388

تجدید در آزمون دموکراسی

امید بزرگ آزادی خواهان ایران و جهان به تحولی صلح آمیز در کشور عزیزمان به یاس بدل شد. دو سال پیش که حزب عدالت و توسعه قصد معرفی عبدالله گل به ریاست جمهوری را داشت نهادهای سنتی لائیک ترکیه این حزب را تهدید به انحلال از طریق دادگاه قانون اساسی کردند. آن زمان این مسئله آزمونی برای دموکراسی در ترکیه محسوب می شد. بعد از انتخاب عبدالله گل اسلام گرای به ریاست جمهوری ترکیه آن پدیده را گام موفقیت آمیز به سوی دموکراسی پایدار در ترکیه و کل جهان اسلام دانستند.

انتخابات دوره دهم ریاست جمهوری هم چنین حکمی برای ایران داشت. اگر انتخاب موسوی از طرف مردم به ریاست جمهوری از سوی محافل قدرت مصادره نمی شد، می توانیستیم ظهور نشانه های دموکراسی پایدار در ایران را جشن بگیریم. می شد با افتخار و شادی گفت که سیستم سیاسی ایران استعداد تعویض مسالمت آمیز قدرت را دارد و این یعنی دموکراسی. ولی گویا هنوز باید تلاش کنیم.

وقتی من مدرسه می رفتم، اگر کسی خرداد ماه نمره نمی آورد به او فرصت تجدید آزمون در شهریور را می دادند. باید خود را دوباره برای تجدید امتحان دموکراسی آماده کنیم!


نوشته شده توسط حیدر شادی در 12:43 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388

هند و هندی ها

سفر هند و مخلفاتش بالاخره تموم شد و خوشحالم که مجددا فرصت وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی خواهم داشت. اما سفرنامه این سفر پر ماجرا! اول باید بگم که برنامه های این سفر پانزده روزه آنقدر فشرده بود که یادداشت حین سفر غیر ممکن بود. بعد از برگشتن هم با توجه به شروع ترم دوم تحصیلی امکان نوشتن یک سفرنامه واقعی با توصیف مکانها و شرح وقایع باز غیر ممکن بود. اینطوری شد که من مجبور شدم به ذکر چند نکته کوتاه درباره هند و هندی ها رضایت بدهم. امیدوارم شما هم به همین مقدار راضی باشید!

1- از این ایام تلخ و شیرین دو روز در دهلی سپری شد، یازده روز در ایالت کرالا در جنوب شرقی هند و دو روز هم در بمبئی، یا به اصطلاح جدیدش ممبئی! در طول این سفر از بیش از 100 معبد هندو، مسجد، کلیسا، کنیسه و معبد زرتشتی دیدن کردیم و صد البته دیدن فضاهای سکولار و کوچه بازار و برخورد با مردم عادی هم دست کمی از زیارت خدایان نداشت. علت اقامت طولانی در ایالت کرالا آن بود که این سفر به عنوان بخش تجربی کلاس "پلورالیسم دینی" برگزار شد و کرالا با داشتن گروههایی نسبتا بزرگ از سه دین هندو(55%)، مسلمان (25%) و مسیحی(18%) و مهمتر از آن به خاطر همزیستی مسالمت آمیز پیروان این ادیان با یکدیگر و تعامل و همکاری خوبی که دارند به یکی از مثالهای مثبت تنوع دینی مشهور است.

2- آری، یکی از ویژگیهای مثبت هند تنوع آن است. این تنوع اعم از تنوع انسانی و طبیعی الحق و الانصاف مایه زیبایی و غنای آن است. وقتی از شهری به شهری دیگر می روی با زبان، دین، طبیعت، هوا و همینطور چهره های متفاوت مواجه می شوی. مدیریت نسبتا خوب این تنوع در چارچوب فدرال و سکولار را هم باید مایه افتخار این کشور دانست. در این کشور صدها دین وجود دارد. البته حکومت سکولار است و برای رعایت بی طرفی هیچ دینی به رسمیت شناخته نشده است. من در عمل نیز آزادی عمل تمام ادیان را از هندویسم گرفته تا اسلام و زرتشتی و بهایی و بودیسم و حتی ادیان جدید و بی دینی را از نزدیک دیدم.

همینطور قهرمان داستان ما بیش از صد زبان و لهجه دارد که از بین آنها 15زبان رسمی است و مشخصات اسکناسها هم به این زبانها نوشته شده است. تابلوها معمولا به سه زبان نوشته شده: انگلیسی، هندی و زبان بومی هر ایالت. در کرالا مردم بیشتر به زبان مادری خود یعنی مالایالی صحبت می کنند و می نویسند و می خوانند. افرادی زیادی را در کرالا دیدم که زبان هندی و یا انگلیسی نمی دانستند.

 من این پذیرش و احترام به تنوع و تلاش برای حفظ آن را علیرغم اندک هزینه (اعم از هزینه مالی و معنوی مثل نبود زبان صددرصد مشترک در تمام کشور) ای که برای کشور دارد بر سیستمهای تمرکزگرا که درصدد یکسان سازی زبانی و دینی هستند ترجیح می دهم. از حیث مدیریت تنوع فرهنگی متاسفانه ایران نکته مقابل هند است. ایران شاید تنها کشوری است که در آن نیمی از مردم زبان مادری خود را آموزش نمی بینند!

3- به نظر برخی تعامل مثبت جامعه هندی با تنوع فرهنگی آن بی ارتباط با فرهنگ و سنت هندویسم نیست. فرهنگ یا دین هندو با توجه به چند خداییpolytheism  زمینه بیشتری برای پذیرش "دیگری" دارد. در برخی از متون خواندم گروههای مسلمان، مسیحی و یا یهودی و زرتشتی که به قصد اقامت به هند می آمده اند مورد استقبال حاکمان هندی قرار می گرفتند و در خیلی از موارد آنها قطعه زمینی را به عنوان هدیه برای بنای مرکز دینی خود از حاکم هندی دریافت می کردند. همینطور در دیدار از کلیساها و مساجد و معابد هندو متوجه شدم که بیشتر، هندوها برای عبادت به مساجد و کلیساها می روند ولی مسلمانها و مسیحی ها به ندرت به معابد هندو می روند. به تعبیر عامیانه می توان گفت: برای دینی که بیش از سی میلیون خدا دارد پذیرش دو سه تا خدای دیگر (الله،گاد،یهوه، مسیح، و...) نباید خیلی سخت باشد.

4- مردم هند را خیلی آرام و صلح منش یافتم. علیرغم شلوغی و بی نظمی ترافیک و فقر من موردی از درگیری و نزاع ندیدم. و همینطور حتی در مراکز شلوغ احساس خطر نکردم. این احساس را خیلی از همراهان من هم داشتند. احتمالا سابقه طولانی مدت هند در استعمار شدن چه توسط مسلمانان و چه توسط انگلیسی ها بی ربط به همین ویژگی نباشد. من فکر کردم که این ویژگی محصول آب و هوای نسبتا گرم و مرطوب است ولی یکی از دوستان پاکستانی گفت که در پاکستان مردم خیلی عصبی و عجله ای و دعوایی هستند. در این میان یکی از فرضیه ها مدخلیت دین است. یکی دیگر از همراهان مسلمان می گفت که با توجه به حضور جهاد و جنگ در قرآن و وجود نوعی از خشونت مشروع در اسلام مسلمانان آمادگی بیشتری برای درگیری دارند. والله اعلم.

5- فکر کنم سه ویژگی مثبت برای ادعای مثبت اندیشی کافی است و الان می توانم تاسف بخورم که این سرزمین با این همه زیبایی طبیعی و فرهنگی از فقر و بی نظمی و ناتمیزی به شدت رنج می برد. آنچه از فقر و شلوغی و کثیفی در دهلی دیدم گیج کننده بود و هر بازدید کننده ای را متاثر می کند. صد رحمت به میدان شوش تهران! روز اول وقتی بعد از پروازی حدود 11 ساعته از آلمان به بخش دهلی قدیم رسیدم گفتم ای کاش نمی آمدم؛ بچه های فقیر و معلول و کثیف بیش از آن بودند که بتوانی از پشت عینک توریستی فقط نظاره گر باشی. تمام تصور مثبتی که از هند داشتم به عنوان یکی از مصادیق "قدرت جدید آسیایی" فرو ریخت. اگر چه به تدریج با دیدار از بخشهای دیگر دهلی و همینطور ایالت کرالا، که گفته می شود توسعه یافته ترین ایالت هند است با 90 درصد باسواد، از شدت این نگاه منفی کاسته شد ولی هنوز هنوز نمی توانم تصویر بچه ها را از ذهنم پاک کنم. بچه هایی که در چهارراههای دهلی قدیم در پشت چراغ قرمز به ماشین ما هجوم می آوردند و ما مجبور بودیم با سرعت تمام شیشه اتومبیل را بالا بدهیم. آنها فقط فقیر و کثیف نبودند بلکه عمق و شدت بدبختی برخی از آنها را بی ادب هم کرده بود؛ آنها از پشت شیشه بسته اتومبیل آب دهان نثار توریستها می کردند، توریستهایی که شاید گریه می کردند و آرزوی امکان کمک به این بچه ها را داشتند. آرزویی که عملا غیر ممکن است.

6- مشکل دیگر مهم هند شکاف طبقاتی آن است. صد متر آن طرفتر از یک محله زاغه نشین، ویلاهای زیبا و بزرگ خودنمایی می کنند. من ویلاهایی در دهلی جدید دیدم که مشابهشان را در آلمان ندیده ام و عجیب آن است که این وضع یک مسئله کاملا عادی برای هندی ها اعم از فقیر و غنی است. ممکن است یکی دارای یک ویلای چند میلیون دلاری باشد و در باغ بغل ویلایش یک خانواده کولی زندگی کند. نه ثروتمند از دیدن فقیر احساس بدحالی، گناه و... می کند ونه فقیر از دیدن ثروتمند احساس کینه یا انتقام و... این وضعیت در ارتباط با سنت دیرینه کاستها و یا طبقات اجتماعی در هند است. که انسانها نوعی تعلق طبیعی و ذاتی به یک طبقه را به عنوان تقدیر و سرنوشت قبول دارند. سنتی که احتمالا علت یا معلول اعتقاد به تناسخ است.

7- از بین سه گروه دینی عمده هند یعنی هندوها، مسلمانها و مسیحی ها، وضع مسیحی ها از حیث آموزش، سازمان یافتگی با یک فاصله زیاد خیلی بهتر از بقیه بود. هندوها را می توان دوم دانست و بدترین وضعیت را مسلمانها داشتند. به هر کلیسا که قصد ورود کردیم به استقبالمان آمدند کشیش و یا مسئول کلیسا می توانست حداقل یک زبان اروپایی را صحبت کند(در یک مورد کشیش انگلیسی، آلمانی و فرانسوی می دانست)، معمولا کسی بود که بتواند با گروه یک بحث و گفتگوی خوب داشته باشد. ولی امان از دست مسلمانها. اولا دخترها حق ورود به مسجدها را نداشتند، ثانیا بیشتر امامان نه عربی می دانستند نه انگلیسی و ثالثا .....

در واقع مسیحی ها در سایه شبکه جهانی کلیساها وضع خوبی دارند مثلا تمام کشیشها بدون استثنا چند سالی را در یک کشور اروپایی برای تحصیل و یا فعالیت تبلیغی سپری کرده بودند. هندوها هم با توجه به اکثریت بودن سازماندهی بهتری دارند و در این میان مسلمانها هستند که ویلان و حیران مانده اند. واقعا آبرو ریزی بود و به شدت شرمنده غیر مسلمانها شدیم. به قول مسئول سفر که خود از مسلمانان پاکستان است: مسلمانها اگر به همین شکل عمل کنند می روند که بزرگترین جک تاریخ بشوند!! امید آنکه اینگونه نشود. آمین.

نوشته شده توسط حیدر شادی در 22:16 |  لینک ثابت   •